شعری ازسیدمهدی موسوی

سبزه ها را گره زدم به غمت

غم ِ از صبــر، بیشترشده ام

سال ِ تحویل ِ زندگیت به هیچ

سیزده های دربهدر شده ام

 

سفره ای از سکوت می چینم

خسته  از  انتظار  و  دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند

وسط  چارشنبه  سوری ها

 

بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق

بچّه ها از جهان چه داشته اند؟!

در ِ گوشم فرشته ها گفتند

لای قرآن «تو» را گذاشته اند!

 

خواستی مثل ابرها باشی

خواستم مثل رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم

سیزده روز گریه ام کردی

 

ماه من بود و عشق دیوانه!

تا کــه یکدفعه آفتـــاب آمد

ماهی قرمزی که قلبم بود

مُرد  و  آرام  روی  آب  آمد

 

پشت اشک و چراغقرمزها

ایستادم! دوبــاره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

 

«وَانْ یَکاد»ی که خواندم و خواندی

وسط  قصّه ی  درازی ها!!

باختم مثل بچّه ای مغرور

توی جدّی ترین ِ بازی ها!

 

سبزه ها را گره زدم امّا

با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟

مثل من ذرّه ذرّه می میرند

همه ی سال های بی تحویل!