یادبُری

شعرجدید من

انگشت های موازی.-

سطرهای زنده

حروف نام تورا می چینند

و من

فراموشی ات را... 

93

از درختی که دوباره انسان شده است...

                         شعری ازنادرنادرپور...

  "مردی در انتظار خویش"

به روی شاخساران،میوه گنجشک ها رویید

شفق در آب باران ریخت خون روشنایی را

نسیم ناشناس از سرزمین های غریب آمد

که شاید بشنود از خاک،بوی آشنایی را

 

به ناخن می خراشید آسمان را پنجه خورشید

سرانگشتان خون آلوده را در خاک می مالید

غروب از خشم،در گوش درختان ناسزا می گفت

دلم از خوف شب،چون گربه ای در چاه می نالید

 

گروه زاغ ها چون پاره ای از پیکر شب بود

افق از لابلای برگها،چون نقشه قالی

من آن شب،تازه از دیدار خود باز می گشتم

چو قاب کهنه ای بودم ز عکس خویشتن خالی

 

صدایی از پی ام برخاست در خاموشی جنگل

چو برگشتم،خودم را در قفای خویشتن دیدم

نگین مردمک بیرون پرید از حلقه چشمم

ز نابینایی اندوهگین خویش ترسیدم

 

سرم مانند مرغی پرکشید از شاخه گردن

رگ خشکی پس از پرواز او بر جای او رویید

تنم چون استخوان مردگان از گوشت خالی شد

نسیم آن استخوان را،چون سگی بی اشتها،بویید

 

کنار جاده جنگل - که همچون جوی،جاری بود-

درختی گشتم و یکباره از رفتن فرو ماندم

درختان در پی ام،چون رهروان خسته،صف بستند

سپس من سر به سوی آن صف انبوه گرداندم:

 

خودم را در ستون نازکی از روشنی دیدم

که از من دور شد،در بیشه تاریک پنهان شد

به دل گفتم که او را با دویدن ها به چنگ آرم

ولی آیا درختی می تواند باز انسان شد؟

 

نگاهم رفت و نومید از میان برگها برگشت

از آن پس بارور شد شاخه های انتظار من

از آن پس همچنان در انتظار خویشتن ماندم

که شاید بگذرد یکبار دیگر از کنار من

 

هم اکنون شامگاهانست و رنگ آسمان،خونین

افق از لابلای برگها،چون نقشه قالی

من اینجا در میان بیشه انبوه،تنهایم

چو قاب کهنه ای هستم ز عکس خویشتن خالی

 

به روی شاخساران،میوه گنجشک ها رسته

زمین با آب باران شسته خون روشنایی را

من اکنون گوش بر نجوای باد رهگذر دارم

که شاید بشنوم از او،پیام آشنایی را ...