همسایه ی سرسنگین

 


سه هایکو از فرشته پناهی

1
پیراهن ی  رقصان
سر در مغازه .
فروشنده ی  سیاه پوش  
2
بوی اطلسی  ها
از تراس همسایه ای که
سر سنگین  است با من  
3
گودال گور
پر و خالی
از سایه ی  عابران

دوبلبل روی شاخه های پسته وپاییزانگی این روزها...

دوبلبل روی شاخه های پسته وپاییزانگی این روزها...

 

امروزظهرناشرمحترم اطلاع دادکه آخرین نسخه چاپ دوم دوبلبل روی شاخه های پسته(فرهنگ جامع کلمات،ضرب المثلها،کنایه ها و اشعاربومی قزوین) هم تمام شده و حتی یک جلدنیز موجودنیست.احساس خاصی ندارم جز آن که میان این همه گرفتاری روزمره گی ها،دوباره باید دستی به سروروی این کتاب بکشم.

ازطرف دیگرپایان نامه هم دارد به اواخرخود می رسد و ماییم وپاییزانگی این روزها...

حتما تو هم در آینه گاهی  چشمت به یک گوریل افتاده!

 

غزلی عجیب از:فرهاد زارع کوهی

 


خالو! عصا را اژدها خورده٬ موسی به تور نیل افتاده

دریا خودش یک گله فرعون است٬ آفت به جان ایل افتاده!

 

باور نکن٬ دعوای زرگرهاست! اصلا مگر هابیل هم بوده؟

که خون قرمز رنگ او حالا  بر گردن قابیل افتاده

 

فرقی نکرده ماجرا خالو! بازی همان بازی است٬ گیرم که-

حالا ورق برگشته و چاقو  در دست اسماعیل افتاده

 

ما اشرف مخلوق ها هستیم؟!  رو راست بودن کار سختی نیست

حتما تو هم در آینه گاهی  چشمت به یک گوریل افتاده!

 

***

 

گاهی تصور می کنم گاوم! گاوی که دنیا روی شاخ اوست

یا شاخی ام گنده تر از دنیا٬ که از دماغ فیل افتاده!

 

یا نه! فقط گوساله ای زرین٬ یا گاوصندوقی پر از خالی

تابوت بی نعشی که یک عمر است٬ بر دوش عزراییل افتاده

 

***

 

گاهی تصور می کنم بیلم! بیلی که هم جان می کند هم گور

یا مرد بدبختی که از چشم دنیای هردمبیل افتاده

 

خب مرد وقتی بیل شد٬ زن هم  یک جورهایی می شود زنبیل

بازار زرگرها تماشایی است  هر گوشه یک زنبیل افتاده!

 

***

 در گوش خر یاسین نخوان خالو! نه٬ بی خیال یونجه و جو باش

این گله از بس توسری خورده٬ پاک از قر و قمبیل افتاده

 

مرا مثل یک عکس با خود نگه دار

 

  

غزلی به یادماندنی از"محمدعلی بهمنی"

 

چه می کاوی ای دوست درچند وچونم

جوابی نمیگیری از آزمونم

 

مرا مثل یک عکس با خود نگه دار

چه کاریست دیگر تو را با درونم

 

کمی دیر پیدا شدی _راستش عقل

زمانی ست چادر زده بر جنونم

 

زمانی ست حتی غزل هم نگفتم

تلنگر نزن بر سکوت درونم ...

 

زمانی ست من نیزچون فیلسوفان

گرفتاروهمی به نام سکونم

 

خودت باش آری که درمسلخ عشق

طبیعی ست گرتشنه باشی به خونم