آتشین رخ
برشی از ترانه حافظ
دوش می آمد و
رخساره
برافروخته بود
تا کجا
باز
دل غمزدهای
سوخته بود
رسم عاشق کشی و
شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او
دوخته بود
گر چه
میگفت که
زارت بکشم
میدیدم
که نهانش
نظری
با من دلسوخته بود
کفر زلفش
ره دین میزد و آن
سنگین دل
در پی اش
مشعلی از چهره
برافروخته بود