تبليغاتX
ماهان

 

شعرتازه من

منصفانه نیست

ازکوچه نیایی

این که چهارراه

رباعی خیابان است

چه ترانه هایی که از راه می افتند.

 

تو

ظهوریک اذرخش بوده ای

که دست و رویت راباخورشیدشسته ای

 

قافیه هارا می رقصانی و

    مرامی پوشانی باخودت

       باآفتابی که زیر دامن داری

 

بوی غزل می دهی

ببین

چنارهای خیس

درباره ی ماشاعرانه می خوانند

آرزوهایم را می فروشم

تاباران من باشی

حتااگرموافق عطشم نباشی.

     88

        

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 7:48 |

سه شعر اروتیک متعلق به زبان سانسکریت (هندی باستان)از شاعرانی گمنام

 

 (۱)

 

تمام روز از میان گِل سخت

خیش آهنین را

                  به دنبال می‌کشد

و شب خسته و ناتوان

                  به خواب می‌رود.

 

همسر جوانش شب دیگری را کام ناگرفته

                 به بستر می‌رود،

و فصل بارانی را

                 نفرین می‌فرستد.

 

(۲)

 

مست از باده

مرد، نام زنی دیگر را

                در گوش او زمزمه کرد.

 

اکنون احساس می‌کند

گردن‌بند گرانبهایش

زنجیری است

بر گردن گاو میشی

که سوی سلّاخ‌خانه

           کشیده می‌شود.

 

(۳)

 

با تبسّم معنی‌داری بر لب

بانوی آن سرای بزرگ

از کاه و پوشال

بستری می‌گستراند برای میهمان.

 

بامدادان امّا

با چشمان اشک‌آلود

بر می‌چیند

             بستر پوشالین را.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 9:19 |

 

غزلی زیبا از "سیمین بهبهانی"

 

 کودک روانه از پی بود

 نق نق کنان که:من پسته.

 «پول از کجا بیاورم من؟»

 زن ناله کرد آهسته

 

 کودک دوید در دکّان

 پایی فشرد و عری زد

 گوشش گرفت دکان دار

 «کو صاحبت زبان بسته!»

 

 مادر کشید دستش را:

 «دیدی که آبرومان رفت؟»

 کودک سری تکان می داد

 دانسته یا ندانسته

 

 یک سیر پسته صد تومان!

 نوشابه،بستنی...سرسام!

 اندیشه کرد زن با خود

 از رنج زندگی خسته:

 

 دیروز گردوی تازه دیده ست

 و چشم پوشیده ست

 هر روز چشم پوشی هایش

 با روز پیش پیوسته

 

 کودک روانه از پی بود

 زن سوی او نگاه افکند

 با دیده ای که خشمش را

 باران اشک ها شسته.

 

 ناگاه جیب کودک را

 پر دید ــ«وای!دزدیدی؟

 کودک چو پسته می خندید،

 با یک دهان پر از پسته.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:28 |

 

شعرتازه من

 

کوچه های چپ و راست

فرعی حادثه اند

سرهرمیدان ،باید پیچید.

      88

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 7:39 |

 

 

از: دکترشفیعی کدکنی

 ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

 لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

 بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

 دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

 تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 11:49 |

 

دو غزل از "دکتر محمد حسین بهرامیان"  

 

سیب

 

یک غزل گفته ام مثل یک ، با ردیف بیفتد بیفتد

شاید این شعر بی مایه باشد ، شاید این قافیه بد بیفتد

 

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ریسمان کردم امشب

شاید این شعر بی مایه روزی ، دست یک روح مرتد بیفتد

 

من ولی در پی یک سوالم : این که پایان این ماجرا چیست؟

این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟

 

شعله باید بر انگیزم ازخویش ، دار باید بیاویزم از خویش

تا کی آخر در آیینه چشمم ، بر نگاهی مردد بیفتد

 

بر لب بام خورشید بودیم ، بر لب بام خورشیدآری

بر لب بام خورشید ناگاه ، ماه در پایت آمد بیفتد

 

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد

سیب یک لحظه یک اتفاق است ، اتفاقی که باید بیفتد

 

اتفاقی شبیه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن

اتفاقی که امروز... فردا... یا نه هر لحظه شاید بیفتد

 

خیز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر

رفته است آن تبر دار دیروز، پای بتهای معبد بیفتد

 

موج باید برانگیزی از من ، ماه باید بیاویزی از من

موج یا ماه تا نبض دریا ، یک دم از جزر و از مد بیفتد

 

*****

مرگ طنزی فصیح است آری ، باید از عمق جان خواند وخندید

گرچه این شعر بی مایه باشد ، گرچه این قافیه بد بیفتد

 

غم نان

 

گاری سیب فروش سر میدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد

 

سیبها ریخت كه از مرد نماند چیزی

جوی پرشد كه دو سر عایله در آن افتاد

 

بعد از آن كوچه ندیدش به گمانم آن مرد

یك دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد

 

یا نه مثل همه ی مردم شیدا شاید

گذرش بر حرم شاه ؟ شهیدان افتاد

 

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به یك مشت مسلمان افتاد

 

او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همین مردم نادان افتاد

 

غم نان ، كاش بدانی غم نان یعنی چه

یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

 

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسید

از خدا دست كشید و پی شیطان افتاد

**

... و شب بعد زمین مرده ی او را بلعید

جسدش در حرم شاه ؟ شهیدان افتاد

 

گله آرام میان شب عریان خوابید

زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:

 

 لا لالا برگ گلم! شاخه ی بیدم لالا

یوسفم دست كدوم گرگ بیابان افتاد

***

برف چون حوله ای آرام وسبكبال و سپید

گرم روی تن عریان زمستان افتاد

 

برف بارید كه از مرد نماند چیزی

شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد

 

   

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 9:19 |