شعری از علیرضا فراهانی
ما ،
به هم فکر می کنیم ،
اما به جایی نمی رسیم .
نه من ،
به دست های تو
که هر غروب ،
مسافران و پرندگان را
به خانه شان باز می گرداند .
و نه تو ،
به این شهر غریب
که در خرابه هاش ،
کولی ها
تمام شب را برای از یادرفتگانشان ،
مرثیه می خوانند .
ما در یکدیگر
بزرگ می شویم ؛
و در خودمان ، کوچک
که پس از هر دیدار ،
عطری از فراموشی را
به اتاق خواب ها می بریم ،
تا گل های مصنوعی
خوشبو شوند .
خواب در خواب
به یکدیگر باز می گردیم ،
و برای ماهی های در چشم
آب تازه می ریزیم .
نه در تو ،
دیوانه ایست که ستاره ها را
بر تنت کوک بزند .
و نه در من
خوابی بیدار است ،
که با دست های تو
مرا به خانه برگرداند .