تبليغاتX
ماهان

 

شعری از علیرضا فراهانی

 

ما ،

به هم فکر می کنیم ،

اما به جایی نمی رسیم .

 

 نه من ،

به دست های تو

که هر غروب ،

مسافران و پرندگان را

به خانه شان باز می گرداند .

و نه تو ،

به این شهر غریب

که  در خرابه هاش ،

کولی ها

تمام شب را برای از یادرفتگانشان ،

مرثیه می خوانند .

 

 

ما در یکدیگر

بزرگ می شویم ؛

و در خودمان ، کوچک

که پس از هر دیدار ،

عطری از فراموشی را

به اتاق خواب ها می بریم ،

 

 

 

تا گل های مصنوعی

خوشبو  شوند .

 

خواب در خواب

به یکدیگر باز می گردیم ،

و برای ماهی های در چشم

آب تازه می ریزیم .

 

 

نه در تو ،

دیوانه ایست که ستاره ها را

بر تنت کوک بزند .

و نه در من

خوابی بیدار است ،

که با دست های تو

مرا به خانه برگرداند .

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 7:53 |

 

شعری از :بيژن نجدي

 

 

نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام

با دره هايش ، پياله هاي شير

به خاطر پسرم

نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .

دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي

مي بخشم به همسرم .

شب ها ي دريا را

بي آرام ، بي آبي

با دلشوره هاي فانوس دريائي

به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند .

رودخانه که مي گذرد زير پل

مال تو

دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور

که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کوير بدهيد ، ششدانگ

به دانه هاي شن ، زير آفتاب .

از صداي سه تار من

سبز سبز پاره هاي موسيقي

که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام

روي رف

يک سهم به مثنوي مولانا

دو سهم به " ني " بدهيد .

و مي بخشم به پرندگان

رنگها ، کاشي ها ، گنبدها

به يوزپلنگاني که با من دويده اند

غار و قنديل هاي آهک و تنهائي

و بوي باغچه را

به فصل هايي که مي آيند

بعد از من

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 9:40 |