شعری از :پگاه احمدی
با من از این ملافههای بیسرطان میپری؟
آنقدر یک تکّه از بهارِ تو افتاده ام که سردم نیست
شب را بده، یک گوشه از هوا ببندم وُ بازی کنم
لیوان همیشه دست مرا میبُرَد،
آب، سیلِ مرا می بَرَد
وَ صندلیهامان
پشتِ خرابه وُ دریا
خار وُ صدا
خالی نشستهاند
اما دیگر برای همیشه سردم نیست
بیا همینجا روی دست من بنشین
آنطرفِ دل بلند شو
این طرفِ آفتاب از من بپر
ماهِ شکسته را بشکن!
و آسمان را که مثل استکان افتاد
از من بگیر!
باید از این اتاقِ بیکلمه پر شوم
و از تمام کاغذها سیاهبرگردم
در از اتاق نیامد
در از کتاب نیامد
در پشتِ حرکتِ دست وُ اتاق ماند
لیوان همیشه دست مرا میبُرَد!
.
.
.
این دستِ من است
و دستکش کهنهای در آن خواب است
که از شکارِ منظرهی یک پلنگ میآید
نه! دیگر برای همیشه سردم نیست...