شعری ازعباس صفاری
لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است
از ميليونها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم ميغلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن ميافتد
زيبا ميشود
تلفن را بردارشمارهاش را بگير
و ماموريت کشف خود را
در شلوغترين ايستگاه شهر
به او واگذار کن
از هزاران زني که فردا پياده ميشوند از قطار
يکي زيبا
و مابقي مسافرند