تبليغاتX
ماهان

شعری از "علی عبدالرضایی"

 

 

 

 

دو صندلی که روبروی هم نشست      دوربین  

  دوباره منصرف شد و نشد که بی خیال ِ لانگ شات بگذرد

سفید شد

سیاه شد

سراسر ِ سیاهی وسفید ِ پرده را دوباره رنگ کرد

که صندلی روبروی خود نشسته باشد و به محض ِ عطسه کرده باشد ِ کسی که داد کرده کات!

سکانس بسته باشد وحوالی ِ خیال ِ ۱

یکی که بی خیال ِ کوچه می گذشت

به دوربین که لانگ می گرفت

رسیده در نمای زندگی سیاه لشکری کند

و دیگری که روبروی صندلی نشسته بود

              کسی نبود

                به جز کسی که با کسی نبود

 

همه سیاه لشکرند

برای دوربین چکار می کنند

همین که می تواند از چه دور لشکری بیاورد به قصد ِکشت تا دوباره زندگی توسطِ

 بهانه ای که از خیال ِ٢ به دو گذشت...

 

چقدر بد گذشت

به جز کسی که هیچکس نبود

در این قمارخانه ای که هرچه باخت می بَریم!

همه سیاه لشکریم

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 13:22 |

شعری از "داریوش اسدی کیارس"

حورنشسته به آفتاب صبح رادیده ای؟

شگفت تر از حنای عروس.

 

حرف؛می ریزد

دانه به کفتر چرخیده در خونم.

ظهرحرف بود-کناردر

برای خانم ها

 

ندیده حلقه به گوش گراز

سفیرتیر     و

صحرای محشرم.

 

پسین را ندید

گلوی جوان

 

سربریده ی قوچ

زیر تشنه ی زن ام،دختردرخت!

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:1 |

 

شعری از "حافظ موسوی"

گنجشك ها با تو دوستند

گربه ها از صداي پايت فرار نمي كنند

سوسك ها

_اگر تو بخواهي _

كنار دمپايي ها دراز مي كشند

جانور درونم آرام شده است

تو با كدام زبان حرف مي زني ؟!

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:40 |

تازه ترین نوشتار من

سوسن هاي لال!!



با گذشت قرن هاي متمادي از تكوين شعر پارسي، كليشه هاي بسياري دراين نوع از شعر ايجاد شده كه به مرور زمان، رنگ باخته و يا طوطي وار به قلم پاره اي از سرايندگان تكرار شده است و كمتر به دستكاري كليشه ها، تغيير نقش آنها و استفاده از ديگر ظرفيت ها و جاذبه هاي آن پرداخته شده، مگر به كوشش و تلاش شاعران واقعي- و نه جشنواره گرد و طومار تحريم نويس و نوچه پرور به ويژه از جنس قزويني اش!!
يكي از كليشه هاي متداول قرون اوليه ي شعر پارسي" سوسن" و ده زبان داشتن اين گل است. مي دانيم كه گل سوسن به چهار نوع سفيدرنگ( سوسن آزاد) كبودرنگ( سوسن ارزق) زردرنگ( سوسن ختايي) و رنگارنگ( سوسن آسماني) در شعر و ادبيات پيشين ما ،ظهور داشته و تا قبل از كشف سوسن چلچراغ ،مشهورترين نوع از اين گونه گل ها به شمار مي رفته است و سخنوران گذشته براي سوسن آزاد، ده زبان قائل بودند:
آن دست و آن زبان كه در او نيست نفع خلق
جز چون زبان سوسن و دست چنار نيست
سنايي
سوسن چو ز بندگي او گفت
آزاده و ده زبان برآمد
عطار
اي سروگوش دار كه سوسن به شرح تو
سر تا به سر زبان شدبر طرف جويبار
مولانا
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش، مهر بر دهان باشد
حافظ

اينكه چرا سوسن آزاد بايد از ده زبان، بهره مند باشد؛ جزو معيارهاي زيباشناسي و جمال شناسيك شعر قديم است كه بررسي آن، فرصت خود را مي طلبد؛ اما رويكرد نو به اين كليشه، چگونه ميسر است؟ با نگاه و زبان شعر آزاد نيمايي به چه شكل بايد به آن پرداخت و چه كاربرد شاعرانه اي مي توان از آن در عصر جديد انتظار داشت؟
سهراب سپهري در بخشي از شعر ناب " صداي پاي آب" با بياني طنز آميز دربافت كميك سروده است:
... من گدايي ديدم، دربه در مي رفت ،آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد
من الاغي ديدم، يونجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت، گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت: شما...
چرا" گل سوسن" شما ،محسوب مي شود؟ شايد به دليل آن كه از چندين زبان و لاجرم چندين كاركتر برخوردار است؟ آيا اين رويكرد سپهري، بازآفريني و تطبيق يكي از كليشه هاي دست فرموده ي شعر گذشته با بيان و اوضاع و احوال امروزي نيست؟ آيا سپهري، قادر نبود مانند بسياري از نوجوانان پر مدعاي پست مدرن دور و برمان، با تقليد گزاره هاي نصف و نيمه ي فلاسفه ي فرانسوي متاخر و با دوختن زمين و زمان يكسره بر ميراث طلايي شعر ايراني چشم ببندد و دل به تركيبات جدولي و قافيه هاي شيك، اما توخالي، بدون تناسب و فاقد شعور شاعرانه بسپارد؟
در اين شعر كه سراينده ي آن، يك خدمتگزار ساده و بي ادعاي هنرستاني در شهر مشهد است؛ لحن صميمي، نگاه عميق انساني و پيوند مناسب ذهن و زبان شاعر چنين سروده اي را به شعر نوين سرزمين ما هديه كرده است:
حرف كه مي زني انگار
سوسني در صدايت راه مي رود
حرف بزن
مي خواهم صدايت را بشنوم
تو باغبان صدايت بودي
و خنده ات
دسته كبوتران سفيدي
كه به يكباره پرواز مي كنند
تو را دوست دارم
چون صداي اذان را در سپيده دم
چون راهي كه به خواب منتهي مي شود
تو را دوست دارم
چون آخرين بسته سيگاري در تبعيد
تو نيستي
و هنوز مورچه ها
شيار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپيما
در شب ديده مي شود
عزيزم
هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير مي گيرد
از ريل خارج نمي شود
و من
گوزني كه مي خواست
با شاخ هايش قطاري را نگه دارد
تصاوير بكر، زلال و بيان صميمانه ي غلامرضا بروسان در كنار شناخت كافي او از موتيف هاي شعر پارسي، در اين قطعه به خوبي ديده مي شود. آيا " راه رفتن سوسن در صدا" برگردان امروزي و مدرن" ده زبان داشتن گل سوسن" نيست؟
در حالي كه در غزل نوين ايراني و آن هم شاعري همچون زنده نام " قيصر امين پور" كه تخيلي بي مرز و نگاهي متين و ملايم دارد؛ " گوزن" هنوز اين گونه نمادين و حماسه وار تصوير مي شود:
... پيچيده در شاخ درختان، چون گوزني سرشاخه هاي پيچ در پيچ غرورم...
در شعر بروسان- به مثابه نماينده ي شايسته ي شعر امروز- گوزن( راوي) بيهوده مي كوشد، مقابل حركت قطار ايستاده و آن را متوقف كند؛ تشبيهي كه اگرچه كمي چاشني فانتزي دارد؛ اما تازگي و طراوت آن، طعم خاصي به ذائقه ي شعر دوستان بخشيده است.
نكته ي جالب آن كه در شعر امروز عرب نيز- كه به دليل همساني جغرافيايي، بيشترين همانندي با شعر پارسي را دارد "سوسن" چنان صدا دار است كه گريه مي كند:
اين محاصره
محاصره ي مجازي من
آن قدر ادامه خواهد يافت
تا به خويشتن زهد تامل بياموزم
پيش از من- سوسني گريست
پس از من- سوسني گريست
و اين مكان
در پوچي زمان ها
خيره ماند...
هر چند با چند نمونه ي كوچك و بهره مندي از محصول ذوق و انديشه ي چند شاعر معدود، نمي توان و نبايد نظريه اي را به تمامي شاعران تعميم داد؛ اما پرسش اينجاست: آيا چشم بستن بر ذخاير ادبي اين مرز و بوم كه هنوز ده ها قابليت نهفته دارند و لب گشودن از لاطائلاتي كه تنها ياران حلقه ي محافل در چهار نفري را سر حال مي آورد تا " فاز بگيرند" راهكار برتر برون رفت شعر امروز پارسي از دامچال هاي بي هويتي، بن بست هاي بي مخاطبي و كوره راه هاي نارسايي و مبهمي خواهد بود؟ آيا اينگونه شاعران كم حوصله، كم سواد و كم ذوق، " سوسن ها" را " لال" نديده اند؟
ارديبهشت
۸۷

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:16 |

 

 

سه شعر از "عمران صلاحی"

1

برسرش چترگرفتم دیدم

اوخودش باران است

2

بنشین برابرم

بگذار تاذخیره کنم چهره ی تورا

3

پیچیده بود

ماری به گرد قلیان

وسیب سرخ آتش

می رویید

تختی به روی آب روان

پل بسته بود

 

درفهوه خانه ای دونفر لب به لب شدند

هم آبشان به یک جو می رفت

هم دودشان به یک لوله

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:55 |

شعر جدید من

چه اشکالی دارد

جنگلی بکشی

بادرختانی شعله ور

وپرندگانی که

آوازشان

به رودخانه می ریزد

 

چشم هارابه هم می زنی

کندوهای عسل

               ناپدید می شوند

بادرختانی که

رودخانه راشعله ور کرده اند.

 

چه اشکالی دارد

آوازی بکشی

ازپلک های جنگل.

          87

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:49 |

 

سه شعر زیبا از مهرداد فلاح

 

 و زبانم مي‌سوزد
 
نمي‌شود كه شكستن چيزي را ببيني و دم نزني
البته كسي را بدنام نمي‌كنم
و به هر كه بخواهد راست بگويد گوش مي‌دهم
و زبانم مي‌سوزد به حالِ كسي كه مي‌خواسته و نگفته
و نگاهم از بگو مگوي دهان‌ها و ليوان‌ها
زخم برداشته...
 
مي‌دانم!
اين لقمه
گلوگير است

 
 
 
مسلخ
 
چه آسان
چه بي خيال
تو را از پا مي‌اندازند
 
چاله‌هايي كه دهان به دهان
عميق‌تر و
خياباني كه چراغ به چراغ
پيچ به پيچ
ميدان به ميدان
             بيشتر كج مي‌شود
 
نق نق نان و تيك تاك دم به دم كوب ثانيه‌ها
حباب واژه‌ها و تيله‌ي درون چشم‌ها
و زباني كه دروغ است اما
تيغه اي برّا دارد
 
آري
چه ساده
چه تلخ
  تورا پوست مي‌كنند
 
 

 
 
 همين است
 
سر آخر بايد بپذيريم كه فرشته‌ي مطرود
همان تبعيدي قديمي ست
كافي‌ست بگذاريم آينه هم حرفش را بزند
 
همين است
كسي براي عقده گشايي
شعر اساطيري زيبايي سروده
كه كوه‌ها
دهان به دهان
            تكرارش مي‌كنند
 
يك شعر
گيرم چنين بلند
براي يك شاعر كافي نيست
بايد سيب تازه‌اي بسرايم

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:50 |

دوشعر کوتاه

پلان

کلبه ی حلبی

شرمنده از سماجت باران

و خالی شالیزار

هدف

بازوان تو

چقدر موازی اند،

از بوسه های ما که ایستگاه ندارند.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:50 |

 

شعری از "شمس لنگرودی"

امروز

صبحانه ی من ،توبودی

نان گرم و شیر وعسل

روزنامه ها وخبر

صبحانه ی امروزم

برشی ازتوبود.

 

سیرم از این جهان

اشتهای تو دارم.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:31 |

 

شعری از "قیصرامین پور"

 

خداروستارا

 

بشرشهررا...

 

ولی شاعران

 

                آرمانشهرراآفریدند

 

که درخواب هم

 

              خواب آن راندیدند

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:56 |

 

شعرهایی از "پیتر پورتر"

برگردان:دومان ملکی

1

متخصص

کسی است که باور دارد

نفس کشیدن را او ابداع کرده.

2

دارم چاق می شوم

وغیر جذاب اما

اوضاع برای شناخت من بهتر از قبل است.

3

عشق بدون رابطه هنوز

کارسازترین جهنم شناخته شده

برای مرد است

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:20 |