فریادهای سعدی به روایت کیارستمی
1
بارها
روی از پریشانی
به دیوار آورم
ورغم دل
باکسی گویم
به از دیوارنیست
2
ماخوداز
کوی عشقبازانیم
نه تماشاکنان رهگذری
3
مجال خواب
نمی باشدم
زدست خیال
فریادهای سعدی به روایت کیارستمی
1
بارها
روی از پریشانی
به دیوار آورم
ورغم دل
باکسی گویم
به از دیوارنیست
2
ماخوداز
کوی عشقبازانیم
نه تماشاکنان رهگذری
3
مجال خواب
نمی باشدم
زدست خیال
برقی قرمز
ازبنزین برمی جهد
به مخزن
*آندره دویم
2
پس از سیل
آلبوم عکس های قدیمی
زیر نرده ها مانده
*واسیله اسپینی
3
پسرک
جهان را کشف می کند
چاله ای از پس چاله ای
*برتوس دیونگ
4
دستان سرد
ته جیبم
سکه ای فراموش شده
*جکی هاردی
5
آتش درفضای باز خاموش شد
زن ظرف هارامی شوید
درطشت ستارگان
**ریموندرزلیپ
دونگاه کوتاه
اول از همه این هایکوی ترجمه شده از متن انگلیسی "جکی هاردی" توسط پگاه احمدی را بخوانید:
دختران شالی زار،
فقط آوازشان
تمیز از گل
درحالی که بیست سال پیش همین هایکو به چنین زیبایی از سوی شاملو و پاشایی برگردان شده است:
دختران شالی زار
همه چیزتان گل آلود است
مگر ترانه هایی که می خوانید
دوباره کاری،سری سازی و سری چاپی تاچقدر؟
یک هایکوی پارسی از "کاوه گوهرین"
شعرهمان سنجاقکی است
که می پرد روی مرداب
و جهان زیربال های اوست.
غزلی از مریم رزاقی
|
|
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند همين زنها كه روزي چند بار از گريه ميرويند همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند… تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند |
اینجا شب است
آنجا روز
اینجا ستاره ها
در چند متری من می لرزند
میلی به گرفتن شان ندارم
آنجا دورند
دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من تا اتاقت.
رویاهایم پرچم - پاره ای است که زخم سینه ی سربازم را بسته ام
رویاهای تو
پیراهن تازه ای
که برای جشن پیروزی آویخته است.
اینجا شب است
شبی که درختان بیدارند
و پرندگان می لرزند
آنجا روز است
روزی وسیع
که پرندگان و درختان
جای یکدیگر
سبز می شوند، چهچهه می زنند.
اینجا شب است
آنجا روز
به خیابان قدم می گذاری
تکه یی از روز
کف پایت می چسبد
و تا عروب
در قلبت موج می زند
به دلم روشنی می بخشد.
۱۲/۱/۸۷
|
شعری از "روشنک بی گناه"
روزها |
شعری از" آزیتا قهرمان"
در گوشه ی این ابر
با رژ لب برایت نوشته ام
نه این گمان ها لحن دریا می شود
نه ماه سراسیمه شیبی از بال
روز را پر کرده ایم
و دکمه های آسمان بسته اند
نوشته های دیگری ما را خواهد نوشت
و ایستگاه
برای رسید ن تا جای دیگری
اینجا نشسته است
پس تا شمع
در این پیاله آبی می سوزد
بازوهای تو گرمند
وعصر چارچوبی از علف دارد
بعد
شمال این خیابان صورت اسب های گچی ست
تمام این سپیدی
در ما پوست می اندازد
برف ترس نمک ابروان شکر گونه های تو
امروز را محکم گرفته ام
برای باریکی هوا
با دهان ماهی نفس بکش
غم از پیراهن سفید تو جلو تر نیامد
ماه از چین های شهری که رفت
نشانی زمین سنجاق سری کنار بالش ما
حالا تو فکر کن
من چند شعر پنهانم
در پوست ساکت ماه
و مسیر تشنه ی الفبا این موهای آشفته است
کلمات سعی بیهوده اند
تا باز می شوی
کتاب را دوباره می بندم.
دوشعر از "شکوه سپه زاد"
۱
سرشارازشراب و شورم باعشق
انگیخته ازشعر و شعورم باعشق
دردوستی آینه ها اشراقی است
من آینه دار حجم نورم با عشق
۲
منشور بهار نیمه ی دیگر من
یشم دل باغ زنده از باور من
تکرارشدم در آیه های گل سرخ
تاعطرغزل چکیددرساغرمن
چند قطعه از حافظ به روایت عباس کیارستمی
۱
ازچراغ تو
به خورشیدرسد
صدپرتو.
۲
برتفطه ی دهان تو باشد
مدارعمر.
۳
بیا
به میکده و
چهره
ارغوانی کن.
۴
بی باده
بهار
خوش نباشد.
۵
چوباد
عزم
سرکوی یار
خواهم کرد.
شعری از "محموددرویش"
برگردان:عبدالرضا رضایی نیا
آسمان
روزهاسربی است
شب هاپرتقالی
اماقلبها
چونان گل پرچین
بی طرفند.
سر ِ زبان
کتیبه،شعری جاودان از زنده نام "مهدی اخوان ثالث"
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و سکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود
شعری از "دکنرضیاءموحد"
محله ی ما
محله ای نیست
که کودکان در آن راحت بازی کنند
همیشه توپ
به سینه ی مردی روی نیمکت
ویابه ساک خریدزنی
ویا-میان فریادباغبان-
به شاخ گلی
چه شد
که نیمکت خالی ماند
زنی خرید نرفت
وشاخ گل هم دیگر گل نداد؟
شعری از"سیدرضاعلوی"
درخت،دوست داردشعرنیمه کاره را
دست بگیرد و تمام کند
پرنده هااگرسربه سرش نگذارند و
نقطه هایش رابرنچینند/که می چینند.
یک طرح بهاری
فروردین است.
درختان ،بیدارند و
خواب می بینند:
ماکه حالی نداریم
نوبت زمین است
۸۷
شعری از دکتر جواد مجابی
رسید
آرمید
انگشتش را دراز کرد
زنبوری که بر فنجان نقش بسته بود
آرامشش را نیش زد.
شعری از"ایرج کریمی"
زخم رافراموش می کنم
باکی نیست
بامگسها چه کاربایدکرد؟
زادروز*
ازته و توهای آینه ی قدی دیوار
شبحی
باهاله ای از موهای برفی
ورعشه ی شهوانی اندام
به تو
چشمک می زند:
"هی!
پیرتر،حقیرتر شده ای."
۱۳۷۵
*"وناگهان همیشه" -چاپ اول:۱۳۸۶- صفحه ی ۶۰
شعری از "محمد علی بهمنی"
دارد دیر می شود
پنجره هاراکه بسته ای
درراکه قفل کرده ای
دیگردلواپس چه هستی؟
شیرابرراکه نمی توانی ببندی
کنتور رعدراکه نمی توانی قطع کنی
بیابرویم!
هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
این خانه واژه های نسوزی دارد
توبازخواهی گشت
وهمسایه ها
مهربانتر خواهند شد
چندان که فکر می کنی
دیوارتان
من بوده ام.
شعری از "احمدرضا احمدی"
سبدهایی از گل نعنا بردوش
سبدهایی از گل نعنا بردست
دارم
سبدها را زمین می گذارم
لختی روشنی است
می دانم تمام می شود
لختی تاریکی است
می دانم تمام می شود
ومن سبدهای گل نعنا
راگم می کنم.
نوروز به روایت "حافظ"
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
ازاین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
...چوامکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
...سخن در پرده می گویم چوگل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی...