تبليغاتX
ماهان

دوشعراز"چارمین آسراپا"

۱

پروانه باش

پذیرای غنای لحظات.

۲

باران باش

    بشوی

          پاکی آور

                     ببخش.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 18:36 |

همسرایان ناهمزبان

بخش پایانی

 

نمونه ششم

غزل :یازده

شاعر:محمد رضا رستم بگلو

سرایش :دهه ی 80

 

هفتاد وهفت حاصل جمع دو بال وپر

هفتاد وهفت پر؟-بله هفتادو هفت پر

 

مثل دو تا کلاغ که وارونه می پرند

مثل دو تا کلاغ که پر می کشند بر-

 

بالای هر چه شعر در این دفتر من است

وقاروقار وقار سرک می کشند در –

 

ابیاتی از پنیر وصابون و... هر چه نیز

انگشتر وکلید واسناد معتبر

 

هشتاد وهشت پر –بله هشتاد وهشت پر؟

هشتادو هشت پر؟ نه ،دو کوهان یک شتر

 

مثل دو تا کلاغ که وارونه می پرند

وارونه می برند خبر را به دورو بر

 

پنجاه وپنج یک عدد گرم گرم گرم

حتی از ازدواج دو خورشید گرمتر

 

اما به شرط آن که وارونه اش کنید

تا پنج ها بچسبد محکم به یکدگر

 

و بیست ودو دست عددهاست دردعا

پیوسته در قنوت است با چشمهای تر(8)

 

و اما چرا تکلمه این نوشتار،با غزل ؟!!

نام آشناترین قالب شعر پارسی که پس از ظهور نیما وشاگردان ممتازش ،به پستوهای خود فراموشی رانده شده بود ؛از ابتدای دهه ی چهل با تلاش وکوشش شماری از شاعران نوگرا ،نقاب همیشگی را بیرون افکند وسروشکل     تازه ای بافت . روند بازسرایی و نوسازی بنیادین غزل پس از انقلاب ،با سرعت فراوانی ادامه پیدا کرد و سرانجام تغییرات اساسی در هسته ی مرکزی این فرم از شعر ایران ،در دهه ی 70 شکل گرفت وسپس توسط شاعران جوان ،تکثیر شد!!

این شعر که در وهله ی اول جدولی از اعداد در آن نمایان می شود ؛یکی از نمونه های غزل نسل سوم غزلسرایان نوگرا (معروف به شاعران خودکار!!) است که در آن کولاژهای لفظی و بریدگی های مفهومی ،جولان می دهد . )چنین آش شعله قلم کاری طبخ شده است!!optophonic ظاهرا به بهانه ی شعر دید آوایی (

تشبیه بالهای کلاغ به 77 ،کوهان شتر به 88 ،55 به عدد گرم (قلب)و 22 به دستهای در حال دعا زیباست اما این غزل تحت تاثیر مستقیم ،آشکار وصریح شعر نیمایی سروده شده است:

الف :سالها پیش از این «نصرت رحمانی » در دفتر شعر «میعاد درلجن »چنین سروده :

... و-5 – شعر عددهاست – شکل قلب –

-55- بیتی زتک غزلی عاشقانه ای ست

نفرین به عشق فسون جاودانه ای ست!

 

بی باورم !عزیز

هر عددی شعری ست

و-5555- آه ...،

سرخ وسپید

زرد وسیاه ...(9)

 

ب:دکتر شفیعی کدکنی در شعر «هویت جاری » (سروده شده در اسکندریه، سپتامبر 1977) می سراید:

... بر موج ها گریز ستیزای فرصت است،

ومرغکان چیره ی ماهی خوار ،

77و

         7  و  

            فراوان 7 ،

در انتشار هندسی خویش

بر موج ها هجوم می آرند.(10)

به خوبی پیداست که تشبیه 5 به قلب و7 به شکل پرواز پرندگان ،در شعر نیمایی به شیوایی گفته شده ،در نتیجه غزل مورد نظرما ،حرف زیاد جدیدی برای مخاطبان خود ندارد؛ مگر آن که کاربرد غلط قافیه ی «شتر» در پایان بیت پنجم،یا خطوط تیره ای که بیت سوم را به نوعی ازپیکره ی غزل ،منفصل می سازد؛اوج نوآوری فرمی قلمداد کنیم ؟ در این غزل از« کلاغ » به جز کاراکتر دزد بودن وخبرچینی کردن ،چه چهره ی دیگری ارائه شده است ؟آیا تاکید بیش از حد لازم بر فضاسازی های فانتزی ،اینگونه غزل ها را به قهقهرای سانتی مانتالیسم ،سوق نداده است؟به راستی چگونه مطالبات عاطفی انسان قرن بیست ویکم ،در چنین نوشته هایی منعکس می شود ؟آیا غزل امروز (ولابدفردا)ایران که با هیات شورشی علیه تمامی سنت ها ،ظاهر شده ،به جای اسطوره شکنی و باز آفرینی چهره ها ،کارایی ها وقابلیت های جدید برای عناصر همیشگی شعر پارسی ،تنها قصد دارد با جابجایی مصرع ها ،تقطیع کلمات و تشبیهات تزئینی ،خود را تبلیغ کند؟ مروری کوتاه وجدی بر این غزل که به احتمال قوی اواخر دهه ی 70 یا اوایل دهه ی 80 نوشته شده ،نشانگر چگونگی حال وروز غزل امروز است!!

توهم ساده انگارانه ای در شعر امروز و(غزل امروز)وجود دارد که بازود باوری وزیاده روی شاعران در ساخت وساز اثر خویش !! ماهیت حزن انگیز میراث شکوهمند شعر پارسی در روزگار ما را به اثبات می رساند وغزل «یازده »غنچه ای بود از این گلستان زرد!!

6 شعری که به عنوان نمونه از 6 صدای همزمان اما ناهمزبان !! با یکدیگر در این نوشتار بررسی شد؛در یک پروسه ی زمانی –حداکثر – 8 ساله سروده وعرضه شده است .رویکرد حماسی – اسطوره ای در شعر شفیعی کدکنی ،همانقدر با محتوا ومضمون آن همساز است که نگاه تجریدی امین پور ،شعرش را غنا می بخشد . عمق چند لایه ای شعر ضیاءموحد همانقدر جالب وموثر است که دو صدایی نه چندان افراطی فلاح شعرش را خواندنی می نمایاند وسرانجام ،شتاب زدگی واز هم گسیختگی شعر گله داران به اندازه ی غزل رستم بگلو است که مضمون  هر دو قطعه را به دامچاله ی لوس بازی های زبانی وبیرون شیک با درون پوشالی می کشاند .

«زبان » اگر چه جوهر غایی ونهایی «شعر» نیست؛اما هر «شعر»حقیقی ،حادثه ای تکرار نشدنی وکاملا منحصر به فرد است که در «زبان » اتفاق می افتد ؛به همین دلیل است که شعر امروز ایران ،بیشترین ضربات را از ناحیه ی زبان بازان ،تحمل می کندواین تراژدی کمیک جز باآفرینش هر چه بیشتر شعرهای برتر،پایان نمی پذیرد ؛ختم کلام ،این سروده ی گویای مولانا ست:

آدمی مخفی است در زیر زبان                        

 این زبان پرده است بر درگاه جان

چون که بادی پرده را درهم کشید

                     سر صحن خانه شد بر ما پدید

 

 

پا نوشت :

1- هزاره ی دوم آهوی کوهی –دکتر محمدرضاشفیعی کدکنی –انتشارات سخن –چاپ اول زمستان 1376 –دفتر «خطی زدلتنگی » صفحات 100 تا 102

2-فرهنگ تلمیحات –دکتر سروس شمیسا –انتشارات فردوسی –چاپ چهارم 1373 –صفحه 470

3-فرهنگ تلمیحات شعر معاصر –دکتر محمد حسین محمدی – نشر میترا – چاپ اول زمستان 1374 –صفحه ی 366

4- گلهاهمه آفتابگردانند-قیصر امین پور-انتشارات مروارید –چاپ اول 1380 – صفحه 76

5- مشق نور سرد –ضیاءموحد-انتشارات نیلوفر- چاپ اول 1380- صفحات 32و31

6-دارم دوباره کلاغ می شوم –مهرداد فلاح –انتشارات آرویج –چاپ اول تابستان 1378- صفحات 23و22

7- یوسفی که لب نزدم –لیلی گله داران –انتشارات نیم نگاه – چاپ اول تابستان 1381 –صفحات 12و11

8- چه؟ ریک های جوان- گزیده ای از غزل پیشرو ایران به کوشش :هادی خرسندی –انتشارات شروع –چاپ اول :تیر ماه 1382 –صفحات 51و50

9- گزیده اشعار نصرت رحمانی –انتشارات مروارید –چاپ اول 1370 –صفحه ی 138

10 سفرنامه باران –دکتر حبیب ا... عباسی –نشر روزگار –چاپ اول 1378 صفحه364

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 7:37 |

همسرایان ناهمزبان

۵

 

نمونه پنج

شعر :خروس سفید

شاعر :لیلی گله داران

سرایش :اواخر دهه ی 70

 

انکار کنم !

تمامی خروس ها را سر می بُرم وبریده باشد زبانم

چپ نگاهم کن                         یعنی ....

هفت قرآن میانمان اگر بگذاری انکارت کنم

 

خروس سفید که می گویند نُکش فرشته است                        همه را سر بریده ام

دهان خونی و

سپیده می زند

حرف های اطرافم                       اطراف تو زیادی است

گوش هایم را گرفته ام وته مانده ی زبانم الکن به نـ نـ نـ

خروس می خواند و

نگاه اُریبش برمن است که شراب ترش را رو بر می گرداند.(7)

لیلی گله داران (متولد 1355) از شاعران جوانی است که حرکت جدی خود را از دهه ی 70 آغاز کرده ونخستین مجموعه اشعار خود را دهه ی 80 به بازار عرضه کرده است.

پیش از هر نکته ی دیگری ،سطرهایی از این نوع بدیع است ؛ اما منفرد ،جدا افتاده وغیر جاندار:

خروسی سفیدی که می گویند نُکش فرشته است

حرف های اطرافم                    اطراف تو زیادی است

 چند بار دیگر هم شعر خوانده شود ؛«بی مرکزی» و «شلخته نویسی » خود را به رخ می کشد. شاعران فراپسا مدرن ،مدعی اند شعر باید «تک مرکزی » نبوده و از چند مرکزی برخوردار باشد ؛به راستی مراکز قابل درک این شعر کدامند ؟ آیا سیلان هذیان آلوده تعابیر و ترکیبات (اگر چه نمی توان منکر زیبایی آنها شد) هر نوشته ای را به عنوان شعر امروز ایران می پروراند ؟ «خروس سفید » به کدام حقیقت ادبی یا واقعیت شاعرانه دلالت دارد ؟ در ظاهر ، صرف نظر کردن از بار اسطوره ای ،دینی ،عرفی و... واژه ی «خروس» تعابیر خام و بی فایده در روند نهایی شعر همچون «بریده باشد زبانم  ،شراب ترش »و... مخاطب را غیر از نا کجا آبادهای بی معنایی به مقصدی نمی کشاند . البته یاد آوری چند نکته پیرامون این شعر - برای یک قضاوت همه جانبه - ضروری است.

الف :سطر اول شاید از زبان «شمعون /پطرس»یا همان «سن پیتر »غربی ها گفته شده، یکی از حواریون که بنابه گفته ها ،اولین پاپ مسیحیان شد وعیسی مسیح ،پیش از دستگیری به او گفته بود،پطرس تا قبل از بانگ «خروس » مرا سه بار انکار خواهی کرد!! البته اگر چنین تاویلی ،مد نظر خود شاعر هم باشد!!

ب:سطر« هفت قرآن میانمان اگر بگذاری انکارت کنم » یکی از نکات قوت این شعر است که تبحر شاعردر استفاده از آموزه ها و باورهای دینی را می رساند.

پ:در سطر «خروس سفیدی که می گویند نُکش فرشته است» اگر واژه ی «نُکش» را «نَکش» هم بخوانیم ،معنادار می شود؛ به ویژه آن که بلا فاصله ،شاعر می گوید :«همه را سربریده ام»

ت: سطر «گوش هایم را گرفته ام وته مانده ی زبانم الکن به نـ نـ نـ » در انتهای خود برای تصور هر چه بهتر الکن بودن زبان شاعر / راوی به نوعی شعرهای کانکریت را یادآور می شود ؛هر چند این گونه نحو شکنی ها به وحشتناکی هر چه بیشتر در تیراژ بی شمار در شعر دهه های 70 و80 تکرار وباز تکرار شده و خواهد شد!!

ث: نقطه ی موجود پس از آخرین فعل این شعر در آخرین سطر ،از قطعیت و قاطعیت شاعر در انتقال پیام خود ،حکایت دارد.

گفتنی ست«خروس» به عنوان پرنده ی نردر میان مرغان خانگی از نوع ماکیان ،در شعر و ادبیات ما حضوری نمادین و دیرینه دارد ؛از آن رباعی معروف «خیام نیشابوری »تا «خروس می خواند» نیما یوشیج ،«از بودن وسرودن »شفیعی کدکنی و بسیاری از اشعار معاصر وحتی سروده های همین دهه های 70 و80 .

شاعر با آوردن سطرهایی از قبیل «دهان خونی و/سپیده می زند» نخواسته –و یا نتوانسته – با اسطوره زدایی از این پرنده ،آن را به نوعی دیگر در اثر خود به کاربرد ؛وقتی شاعران مدعی و افراطی دهه های اخیر ،می خواهند از ساحت شعر فارسی ، اسطوره زدایی کرده وبا غریبه گردانی و آشنایی زدایی ،چهره ی دیگری از ایماژهای دیرینه را در برابر چشمان علاقمندان خود به نمایش کشند؛طبیعی است که بیش از هر ضرورت حیاتی دیگری ،باید فرا روی از شناخت های همیشگی مخاطبان پیرامون کاراکتر ها وتصویر های شعر پارسی را در پیش گیرند.

                                                                                      ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 10:35 |

همسرایان ناهمزبان

۴

 

نمونه چهار

شعر :جار نمی کشم

شاعر :مهرداد فلاح

سرایش :حوالی زمستان 76 تا تابستان 78

 

دارم دوباره کلاغ می شوم ....نترسید!

جار نمی کشم

 

روی آنتن که می روم

برگیرنده های شما خش می افتد

می روم روی درختی در پارک

می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت

سیر نگاهم کنند

 

کاری به کار کسی ندارم

روی این برف

جای پای خودم را می کارم

 

این روزنامه ای که من خبر نگارش هستم

تا به دست شما برسد آب می شود

جار چرا بزنم ! (6)

 مهرداد فلاح (متولد 1339) از شاعران پر کار نسل پنجم است که در معرفی شعر خود وهمنسلانش با مصاحبه ،مقاله و نقد و نظر کوشش فراخوری از خودنشان داده است.این شعر از پنجمین دفتر شعر او انتخاب شده و تحت تاثیر مشخص و مبرهن شعر «کلاغ کامل» از «علی باباچاهی »در دفتر شعر «نم نم بارانم » سروده شده است به ویژه این سطرها از بابا چاهی  که میزان تاثیرمحسوس او بر فلاح را نشان می دهد:

آدم /وقتی کلاغ باشد و

از خیر هر چه رنگ سفید است بگذر

شعر 13 سطری فلاح از استحاله ی شاعر / انسان  به جارچی یا روزنامه نگار / کلاغ می گوید وپیش از هر خصلت دیگر این پرنده ،به خبر چینی و سپس انزوای آن نظر داشته است؛ به ویژه آن که راوی (کلاغ) در سطر سوم اعلام می کند با رفتن روی آنتن (به عبارت دیگر پخش شدن او ) گیرنده های مخاطبان دچار برفک می شود!!

واضح است که در اشعار نسل پنجم (پست مدرن های ایرانی !!) جستجوی وزن و قافیه سراسری ،مضحک وبیهوده است ؛اما به صورتی –احتمالی – پایان سطرهای هشتم ودهم دو قافیه ی «ندارم/می کارم» دیده می شود. شعر «جار نمی کشم »اگر چه از حذف واضافه ی معمول  پست مدرن ها ،چندان برخوردار نیست ؛اما کاربرد  فعل در ابتدای این دو سطر ،آنها را از یک جمله معمول خبری جدا کرده است:

می روم روی درختی در پارک

می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت

استفاده از واژگان «آنتن ،گیرنده (تلویزیون )،پارک ،نیمکت و روزنامه » فضایی به شدت معاصر به این شعر تزریق کرده است؛ نگاه شاعر به غنای زبان محاوره در تعابیری از نوع «دارم کلاغ می شوم ،جار نمی کشم ،خش می افتد،می روم روی ،سیر نگاهم کنند،کاری به کار کسی ندارم ،جای پای، تا به دست شمار برسد ،آب می شود و جار زدن » قابل ذکر است ؛ضمن آن که کاربرد کنایه ای و دووجهی «رفتن روی آنتن » از تسلط شاعر نشان دارد.

اگر چه به هیچ وجه نمی توان این شعر (واکثریت قریب به اتفاق) آثار شاعران متفاوت سرای دهه های 70 و80 را نمادین قلمداد کرد؛ اما فلاح در این شعر ،نوعی حرکت مفهومی و معنایی را از استحاله آغاز کرده و به انجام رسانده است؛ در بند اول ،تبدیل هویت شاعر به کلاغ اعلام می شود؛ بندهای دوم وسوم ،از زبان کلاغ بیان شده وبه نوعی می توان آن را صدای دوم شعر نامید ،بند آخر ،بازگشت مجدد راوی / شاعر پشت تریبون است تا دو صدای مختلف از یک شعر شنیده شود.

طنز نهفته در بطن شعر ،با آن طنز تلخ و عصبی که شاعران پست مدرن ،خود ادعای تکثیر آن در آثار شان را جار می زنند ؛نسبتی نداشته و بیشتر طنزی ملایم و ملیح در این شعر جریان دارد . دو تعبیر زیبای « چشم های گرسنه » و «جای پای خود را کاشتن » آن هم بیان شده از زاویه ی دید کلاغی بر فراز درخت پارک ،شیوا ومناسب است ؛نتیجه گیری پایانی شاعر-برخلاف سه نمونه ی قبلی –صریح وملموس نیست؛انگار قرار است مخاطب با خواندن کل شعر معنای مورد نظر خود را از آن استخراج کند.

قطعه شعر «جار نمی کشم » از سروده های نه چندان افراطی از جنبه ی زبان ورزی و فرم گرایی محسوب می شود و مقایسه ی آن با دو شعر «هنوز در فکر آن کلاغم از احمد شاملو ،شهریور 54 »و «کلاغ کامل از علی بابا چاهی ،مهر 74 » چگونگی تغییر نگرش ها وروش های شاعرانه در چند دهه ی اخیر را فرا  یاد می آورد .

                                                                                            ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 7:29 |

همسرایان ناهمزبان

۳

 

نمونه سه

شعر :پرندگان

شاعر :دکتر ضیاء موحد

سرایش :حوالی سال های 77 تا 78

پرندگانی هستند

که آشیانه ی خود را ترک می کنند

به جای دیگر می روند

و خواب آشیانه ی خود را می بینند

 

بهار ها به زمستان می روند

 وخواب می بینند

که در بهارند

 

پرندگانی هستند

که روز و شب

           تنهامان می نهند

وخواب می بینند

که روز و شب

         با ما هستند

 

تو این پرندگان را دیده ای

وخواب می بینی

که با تو هستند(5)

­دکتر ضیاءموحد (متولد 1321) با سابقه ای طولانی در شعر ،نقد و فلسفه برای اهل ادب ایرانی نامی آشنا دارد . وی از دهه ی پنجاه به انتشار مجموعه آثار خود اقدام کرد و این شعر از سومین دفتر شعر او انتخاب شده است .

این شعر نخستین بار در سالهای 77 یا 78 در روزنامه  توقیف شده ی «آریا» به چاپ رسید و با وجود فضای پر از زد وخوردهای سیاسی و کشمکش زرگری احزاب و گروه ها در آن سالها ،تاثیر مثبتی در جامعه ی ادبی به همراه داشت .

شعر بی وزن «پرندگان » ظاهرا از قافیه و ردیف سنتی ،کمترین بهره ای نبرده ،اما تکرار دوازده بار آهنگ        «ـَ ند » درپایان سطرهای اول تا هشتم ،دهم و یازدهم ،سیزدهم وشانزدهم ،تکرار 2 بارعبارت «که روز وشب» وتکرار سه بار فعل «خواب می بینند» تکرار 5 بار حرف های ربط ساده «که» و4 بار «و» نوعی ساختار متقارن هندسی به این شعر سپید بخشیده است که با خوانش چند باره ی آن ،کاملا کشف می شود.

با عبور از ظاهر ساده و باطن تاویل پذیراین قطعه شعر ،پرندگان ،بهار ،آشیانه ،خواب دیدن و روز وشب به معانی فراتر از لفظ معهود خود اشاره می کنندو شعری که در نگاه اول ،ساده و آسان یاب جلوه می نماید ؛ به عمق چند لایه رسیده وکارکردی «نمادین/ تمثیلی» می یابد . تمامی واژگان شعر ،امروزی وصمیمی است وجالب آن که در سراسر 16 سطر این شعر ،فقط یک اضافه ی تشبیهی و ترکیب شاعرانه «خواب آشیانه » به کار رفته است؛ شاید شاعر قصد داشته با مکث خاص خود برتک تک واژگان ،از آنها معانی مورد  نظر را بیرون کشد وباذهنی ترکیب ساز به سراغ جهان  پیرامون نرود .پایان این شعر نیز ،خطابی است که شاعر به مخاطبان دارد و حرف اصلی خود را با آنها در میان می گذارد.

                                                                                                                 ادامه دارد

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 7:30 |

همسرایان ناهمزیان

۲

 

نمونه دو

شعر :مغالطه ی درست

شاعر: دکتر قیصر امین پور

سرایش : اواخر دهه ی 70

آری اگر

در باز بود و

                باز پرنده

پس در پرنده است

 

و همچنین اگر

در بسته بود و

              بسته پرنده

پس باز در پرنده است

 

اما دری که باز نباشد

دیگر نه در ، که دیوار ...

اما پرنده بسته اگر باشد

دیگر پرنده نیست ، که مردار ...(4)

 

دکترقیصر امین پور (متولد 1338 ) از میان تمامی همنسلان خود که به شاعران انقلاب مشهور شده اند؛ بیشترین تاثیر را از اتمسفر شعر معاصر پذیرفته و شیرینی سخنش ،از امروز و اکنون شعر پارسی ،یادگارها داشت.

در این شعر کوتاه «پرنده» علاوه بر معنی لفظی خود، معنای نمادین نیز می یابدو استعاره ای از «انسان » می شود. نگاه ویژه ی شاعر به واژگان «در» و « باز»  و استفاده از همه ی ظرفیت ها و قابلیت های کلمات ،از نکات عطف این قطعه شعر به شمار می آید ؛به نحوی که واژه ی «باز» در دو بند نخست این شعر باسه معنای متفاوت دیده می شود:

الف – گشوده ←سطر دوم

ب- نوعی پرنده شکاری←سطر سوم

پ – دوباره ←سطر هشتم

 

در تمامی این شعر 12 سطری ،یک کلمه ناهماهنگ با شکل زبانی  آن به چشم نمی خورد؛ بافت زبانی شعر ،شفاف و یکدست بوده و تعابیر آن نیز به راحتی و سادگی با مخاطبان ارتباط برقرار می کند . دو سطر آخر این شعر ، تلفیق زیبا و شاعرانه ای از پایان شیوای دو شعر نیمایی است که امین پور در کارگاه ذوق خود آنها را ذوب کرده و محصولی دیگر ارائه داده است :

1-  فریادی شو تا باران

                          وگرنه مرداران

احمد شاملو (پایان شعر «تمثیل »)

2- پرواز را به خاطر بسپار

                        پرنده مردنی است

فروغ فرخزاد(پایان شعر «پرنده مردنی است»)      

وزن  این قطعه شعر نیمایی در بحر مضارع شکل گرفته و شاعر  با کاربرد قسمت هایی از این وزن ، به نوعی  به تقطیع همزمان موسیقی و محتوا پرداخته است. علاوه بر قافیه های آشکار در پایان سطرهای دهم و دوازدهم ، تکرار هندسی واژه  «باز» در سطرهای دوم وسوم و واژه ی«بسته» در سطرهای ششم وهفتم درعین تضاد نوعی تقارن کلامی را تداعی می کند.

شعر امین پور ،ساده ،صمیمی و بی غل وغش است؛حرف خود را به روشنی

 می زند و در لفافه نمی پیچد.

شاعران هر دو نمونه (شفیعی کدکنی وامین پور) در پایان سروده های خود ،به نتیجه گیری می پردازند و پیام (اندیشه اصلی) خود را به مخاطبان عرضه می کنند. در شعر کلاسیک ،معمولا غزل سرایان سعی می کردند در بیت آخر با آوردن «تخلص » ،هم امضای شاعرانه ای برای اثر هنری خود فراهم کرده وهم با نوعی بر جستگی معنایی و یا استواری لفظ ،غزل را به بهترین وجه به پایان برسانند .این نوع کوبندگی پایانی شعر در دو بیتی و رباعی به اوج خود رسید و بعد ها به عنوان یکی از سنت های رایج شعر پارسی تثبیت شد. اگر چه در شماری از آثار نیمایی نیز این شیوه تکرار شد؛ اما گفتمانی که در شعر دهه ی هفتاد رایج است ؛بر حذف اینگونه تاکیدهای شاعرانه دلالت دارد و با قصد مرکز زدایی ودستیابی به ساحت چند مرکزی در شعر ، پایان بندی ویژه ای را در نظر نمی گیرد.

                                                                                       ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 7:25 |
ازامروز یکی از مقالات بلندمن به صورت ادامه دار دراین وبلاگ ارایه می شود؛نظرات مخاطبان ارجمند،روشنایی راه است.

 

همسرایانِ ناهمزبان

    ۱                                                                                                                                           

شعر نوین ایران ،از یک نا موزونی بزرگ تاریخی رنج برد . همزیستی ناهمگون و پر از انحصار نحله های مختلف ادبی ،باعث شده در طی یک دهه صداهای گوناگون و اغلب متضادی از حنجره ی شعر امروز به گوش ذوق و پسند مخاطبان ،تحمیل شود.هر چند در نهایت ،تنها زمان – به عنوان داور خونسرد وبی رحم نهایی – است که حکم ماندگاری اشعار اصیل را صادر می کند و بر دیگر سروده های تقلیدی ،تصنعی و فاقد شور و شعور خط بطلان می کشد ؛با این همه طنز قضیه اینجاست که معمولا ،بلندترین جنجال ها وقیل وقال ها ،از کم مایگانی بر می آید که به جای تقویت بنیه ی مطالعاتی ،گسترش جهان بینی شاعرانه و پیوند آن با ذات بزرگوار خود ،با کپی ناشیانه و سرهم بندی یک یا چند معرفت وارداتی وپیش کشیدن پاره ای از اصطلاحات دیر یاب و دور از ذهن با همیاری همفکران و رفقای همسو ،سایرین را به واپسگرایی و عدم درک شعر نوین متهم کرده و از آنان سلب هویت ادبی می کنند .

این نوشتار با ارائه نمونه هایی از یک تصویر مرکزی به بررسی اجمالی و تند گذر«چگونگی نگرش متفاوت و اجرای ادبی شاعران نسلهای مختلف به یک پدیده در مدت زمانی واحد» می پردازد.

پرنده (کل /گونه ) وکلاغ ( جزء/ نوع) به عنوان صورخیال وتصوی مرکزی بهانه ای ست تا با انتخاب شش نمونه ی حاضر ،رویکرد خاص شاعران ،نوع حرکت زبان و بیان ،اطلاع آنها از گستره ی غنی و بی کران زبان پارسی به مثابه میراثی پایان ناپذیر ،میزان خطر پذیری در عرصه ی نوآوری و حسن استفاده یا سوء استفاده از نظریه های جدید ادبی در فضای متکثر فعلی ،آشکار می شود.

طبیعی است هر گونه مقایسه های تطبیقی از این دست –ناگریز –دور از دید رس سلیقه نیست ؛با این وجود سعی شده تا نمایی بی طرفانه از صداهای مختلف شعر فارسی در دهه های هفتاد وهشتاد ترسیم شود.

 

نمونه یک

شعر :کلاغ

شاعر :دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

سرایش :3/2/1374

بال هاش

رو به شرق وغرب

می کنند اشاره ها و

                              او

خود به جانب جنوب می رود

آن کلاغ صبح خیز را ببین !

نعل باژگونه اش نگر !

راستی که راه خویش را چه خوب می رود!

 

هیچ کس نداند این که چیست ،در خیال او

راز دارتر پرنده ای ست

در کران ترین کرانه های احتیاط

می شکافد آسمان سبز صبح را دو بال او

 

آشیانه اش کجاست ؟

بر درخت گردویی میان بیشه

                                   یا...

بر چنار کهنه ای به دره ای

سربر آسمان و در نهفت سنگ ریشه

                                   یا...

 

فال ها گرفته اند مردمان

 از صدای غار غار او

زیر این کبود آسمان

این یکی سه غار از و شنیده ،گفته :

                                «خیر!» 

وان دگر دو غار و گفته:

                              «شر!»

 

این یکیش ،خوانده ،مژده ی بزرگ

وان یکیش،دشمن بشر.

 

او به راه خویش می رود

بی که اعتنا کند برین و یا بر آن

می شکافد آسمان سبز صبح را

رو به رنگ های بی کران.(1)

 

نام ونشان دکتر شفیعی کدکنی (متولد 1318) در حیطه ی شعر معاصر ایران به قدری آشناست که هر گونه توضیح مکرر آن ،تکرار واضحات محسوب می شود. این سراینده ی اسطوره گرا،نازک اندیش و ژرف بین از جمله سرآمدان نسل سوم شعر معاصر است که در ابتدا با تاثیر مثبت از اخوان  ثالث ،رحل اقامت به سرزمین نیمایی سرایان افکند و در ادامه با سرایش مجموعه های موفقی همچون « در کوچه باغ های نشابور » به یکی از ممتاز ترین شهروندان اقلیم شعر جدید پارسی تبدیل شد.

وزن این قطعه شعر نیمایی بر اساس ازاحیف بحررمل ،شکل گرفته و نوع قافیه بندی در بندهای سوم و پنجم (واپسین) این شعر ،به دوبیتی های به هم پیوسته نزدیک شده است.

در این شعر ،هم واژگان آرکائیک ،پر مصرف و با سابقه ای همچون « جانب، باژگونه (شکل اصیل «واژگون») نگر،نهفت»به همراه جناس«جانب جنوب» و اضافاتی از قبیل «این یکیش» (این یکی ،آن را) مشاهده می شود وهم کاربرد گویش عامیانه در تعبیر «بالهاش»(بالهای او) وغارغار(اسم صوت /صدای کلاغ ) مشهود است ؛ ضمن آن که هیچ واژه ی ثقیل و نامفهومی به این شعر راه نیافته است . «کلاغ » به عنوان یک پرنده ی شاخص و تاثیرگذار در شعر پارسی از چند هویت برخوردار است و لاجرم با چهره های فراوان حاضر می شود.

 

الف –هویت دینی:

سوره مبارکه مائده –آیه 31

آنگاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او نماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد (قابیل ) با خود گفت ای وای بر من آیا من از آن عاجز ترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم پس از اینکار سخت پشیمان گردید .

مطابق این آیه از قرآن کریم ،کلاغ به عنوان فرستاده ای از خداوند جهانیان ،مامور می شود نحوه ی دفن نخستین مقتول مظلوم تاریخ را به اولین قاتل ظالم ،آموزش دهد؛ پس کلاغ چهره ای کهن به عنوان دفن کننده ی خوبی ها وپاکی ها دارد.

 

ب- هویت ادبی :

در فرهنگ سمبول ها «پیش آگاهی وعلم غیب ،حیله گری ،دزدی ،دو به هم زنی ،سخن چینی ،سرعت و همه چیز خواری » از ویژگی های بارز کلاغ ذکر شده است .معمولا کلاغ از دیر باز چهره ی مناسبی در شعر ایران نداشته است:

نگارا مردگان از جان چه دانند                                 کلاغان قدر تابستان چه دانند(2)

در این بیت مولانا که می تواند از سرچشمه های سبک هندی نیز محسوب شود؛ کلاغان ،نمادی از مردگان قلمداد     شده اند. از سوی دیگر در شعرمعاصر نیز می خوانیم :

آن کلاغی که پرید

از فراز سرِما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ،پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر(3)

فروغ نیز در این شعر معروف خود به خصلت «خبر چینی» کلاغ نظر داشته است.

 

پ-هویت عرفی :

«کلاغ » در باورهای عامیانه ایرانیان ،عاشق و لاجرم سارق صابون ،طلا وجواهرات است!! در امر جفت گیری ،بسیار بانزاکت بوده به نحوی که هر فردی بتواند جفت گیری دو کلاغ را باچشم خود ببیند ؛ هر آرزویی که داشته باشد ؛حتما برآورده می شود.

بد شگون است و خبر از وقوع اتفاق بد می دهد ؛هر چند اگر مدفوع آن بر سرکسی بریزد ؛بخت انسان مورد نظر ،باز می شود!! تعداد غارغارهای  کلاغ از حوادث خوب و یا بد ،نشان دارد و...

کلاغ در شعر نمادین دکتر شفیعی کدکنی به استعاره ای از موجودات صبح خیز (و در نتیجه کامروا)بدل شده که بی اعتنا به قضاوت این وآن ،تنها به رفتن به جنوب (مقصد دلخواه ) می اندیشد؛ آسمان سبز صبح را می شکافد تا به رنگ های بی کران برسد . افکار این مرموزترین پرنده که نشانی آشیانه اش ،نامعلوم است؛ بر هیچ کس آشکار نیست .نگاه تازه شاعر به کلاغ (پرنده) به روشنی از شناخت معهود ذهن ما ،آشنایی زدایی می کند و کلاغ ،سالکی می شود که راه مقصود می پیماید . استفاده ی مناسب دکتر شفیعی کدکنی از باورعامیانه ای که معتقد است تعداد تکرار صدای کلاغ از خیر وشر خبر دارد ورنگ آمیزی این باور با تعابیر شاعرانه ،ویژگی دیگر این شعر است.

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 7:41 |

۲ شعر از حامد رحمتی

 

 

 

 

و تعادل جهان آخرين كلمه اي ست

كه روي لبان كودك نقش مي بندد

 

چهارپايه زير پاي تو را خالي نكرده بود هنوز

تعادل جهان آخرين كلمه اي بود

كه روي لبان كودك نقش

                          مي بست

 

بوسه هاي سر به هواي تو به وقت خداحافظي از لبانمان مي ريزد

تا زير برف آب شود/ نمي شود

باد شوخي احمقانه اي مي كند

زن ها بر مي گردند

زن ها با شتاب بر مي گردند

كودك از ميان رقص چادر ها به دنياي نا شناخته اي قدم مي گذارد

كه هزار روياي غبار گرفته و تلخ دهان باز مي كنند

و شكلات به شكل نا معلومي از مشت كودك ناپديد مي شود

انگار برق آسانسور سالها رفته باشد

معلق ميان زمين و هوا

ديگر پاكت ميوه  هم به انكار دستهايم اعتماد نمي كند

انارها به سرخي كدام اتفاق بو برده اند

كه در كف آسانسور سكندري مي خورند  و

زير پا له مي شويم

 

خانم ها...

آقايان...

 

اين شوخي احمقانه همينطور ادامه دارد

و تعادل جهان آخرين كلمه اي ست

كه روي لبان كودك نقش مي بندد

 

حالا يك عينك ته استكاني كم داري / پدر بزرگ

بارش يكريز برف تو را پير مي كند

 

 

  دره هاي يوش

 

دره هاي يوش را مي گويم

بزرگترين پرتگاه خود را در اختيار تو مي گذارد

بازيگر خوش خط و خال ضمن تهديد به مرگ

آرام آرام عقب مي رود

و به قعر دره

 سقوط

مي كند

دره هاي يوش را مي گويم

كلمه ها نمي گذارند

نيما با پاي خود مي رود

براي اسب دريايي مثلا علف هاي معطر بياورد

با پاي خود مي رود ....

اين مسافت طولاني پر از فانوس هاي درنده است

كه به جستجوي تكه هاي او آمده اند

نيما ....

نيما ....

 

در اين فصل سال خرس ها براي جفت گيري به كلبه هاي تاريك پناه

مي برند

شايد براي خرس ها شام مفصلي شده باشد

شايد براي ماهي گيران پير كرم هاي درشت گير مي آورد

شايد هم در شهري دور ....

براي دختراني كه از كشت بوسه مي آيند

ابرهاي آسمان را با چتر كهنه اش وسوسه مي كند

و باران با شدت بيشتري  به نيمكت هاي توي پارك مي زند

اما فرش قرمز منتظر ژست هاي تو مي ماند

 

دره هاي يوش را مي گويم

بزرگترين پرتگاه خود را در اختيار تو مي گذارد

پژواك صداي مرا اگر مي شنوي

صداي مرا مي شنوي

مي شنوي

بچه هاي تخس اين آبادي ديگر دماغشان را بالا نمي كشند

در اين فصل سال كنار دره جمع مي شوند

و به ستاره هاي هاليود دست تكان مي دهند

نيما با پاي خود رفت

نيما با پاي خود مي رود.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:17 |

 

 ژاک برل

ترجمه از: فریبا شادکهن


من در راهم, من در راهم
اما چقدر آرزو داشتم
پاهام را بکشانم
تا انتهاي خورشيد, تا انتهاي تابستان
تا نهايت بهار, تا انتهاي فردا
من در راهم, من در راهم
اما چقدر آرزو داشتم
که يکبار بينم رودخانه رودخانه است و بندرگاه
هنوز بندرگاه و خودم را که دوباره آنجا هستم
ولي چرا من, چرا حالا؟
چرا به اين زودي و به کجا؟

من در راهم, من در راهم
من هرگز جز در راه بودن کاري نکرده ام
من در راهم, من در راهم
اما چقدر دلم مي خواست
يکبار عشقي را به دست بياورم
چون گرفتن قطاري با يک همسفر براي تنها نبودن
براي رفتن به جايي که تا به حال نديده اي,

براي اينکه حال خوبي داشته باشي

من در راهم, من در راهم
اما چقدر دلم مي خواست
که براي يکبار ديگر تنم پر شود از
ارتعاشاتي با تماشاي ستاره هاي
به حال مرگ افتاده
سوخته از عشق و قلبي از خاکستر
من در راهم, من در راهم
و حتي اين تو نيستي که از من جلو زده اي
اين من هستم که به زودي از پشت سر مي آيم
من مي آيم, درست است من آمدني هستم
من هرگز جز آمدن کار ديگري نکرده ام

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:38 |
۱

گوسپندان

       باهیاهو در می رسند

                     بی شبان همراه

می دانم،آه

        باپستانهای بی شیر

۲

سر برزانوی سوخته ام بگذار

                                    تو.

دهان بگشای

تابنوشم زبانت را

                     من.

۳

کبوتر چاهی

        بال می زند

         می نشیند

دلم را بر می آرد از ریشه.

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 7:27 |

یک هایکوی جاویدان

ای حلزون!

نمی گویم از کوه فوجی بالانرو

                                     برو

اما

آرام

     آرام

         آرام...

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:7 |

در آغاز كلمه بود

 شعری از مزدک موسوی

و كلمه بود و آغاز شد جهان از تو


و خلق كرد خداوند ،‌ آسمان از تو


و بعد روزي از آن روزها دلش پوسيد
نگاه كرد ، دلش ريخت ناگهان از تو


و هيچگاه نشد دست او به تو برسد
خدا هميشه عقب بود در زمان از تو


و بعد گفت :‌صدا كن مرا فرشته ي من
و اشك هاش همه ريخت روي پيراهن


خدا به خاطر تو آفريد آدم را

و از تمام وجودش ، دميد آدم را


خدا به خاطر تو سر به آسمان ها زد
و جانشين خودش برگزيد آدم را


زمين گذاشت خدا كوله پشتي خود را
و تا هميشه به دوشش كشيد آدم را


و از نبودن تو سفره ي دلش وا شد
سرود واژه به واژه سپيد ، آدم را


خدا دلش به تو قرص است خوب من !‌ ورنه
به هيچ وجه نمي آفريد آدم را

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:13 |

به باغ همسفران  

                                                                                  سهراب سپهری

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است


 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم


بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


 مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد


در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا


 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد


بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 9:16 |


آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

شعری از :فاضل نظری

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

 

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 

ای گل‌‌، گمان مكن به شب جشن مي‌روي

شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

 

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

 

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه‌ايست كه قرباني‌ات كنند

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 18:26 |

 

ویترین

 

زن جوان ،وسط کوچه داشت می رقصید

و  ایستاده شدند  مردم ندید بدید...

 

سرشب

رفته بودیم به خریداری گلهای بلوغ.

 

سایه ها

گم شده بودند و

              مهتابی ها

جشن ارزانی سرسام، تماشاکردند:

                          -آهای خانوم!

                          شماره تون چیه؟

                                 کجاس محله تون؟

           می خام بیام...

                        =راتو برو، این کاره نیسی آقاجون!

 

 

یک چراغ آبی

چشمکی زد به خیابان سکوت؛

آسمان قزوین

               بیشتر است...

رفت و آمد به سلامت!

                 86

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 13:36 |
این مطلب دیروز در نشریه نامه قزوین چاپ شده بود و حیفم آمد برای این وبلاگ استفاده نشود.باسپاس از سردبیر محترم این نشریه که نسخه تایپی آن را ارایه داد:

                                اگر یکی از شبهای بهمن، شاعری....

        دل نوشته ای به بهانه ی نمایش های شبه شاعرانه در جشنواره شعر استان

                                                                                          افشین خوبان

صندلی های نسبتا خالی سالن نیمه پر در آخرین پنج شنبه ی سرد بهمن ماه، نمی دانستند که پایان یک شب با نام جشنواره و کام شعرخوانی، قرار است به مراد جوانانی باشد که پس از اطلاع از چند و چون برگزاری چنین همایش در چهارمین ردیف و کنار همدیگر، جا خوش کرده بودند تا با اعتراض غیر شاعرانه، یک فرصت طلایی دیگر را از هم اندیشی همراه با آرامش شاعران این سرزمین بگیرند.

مثل تمامی برنامه های ایران زمین، این بار هم پس از تاخیر چند دقیقه ای به دلیل دیر آمدن جماعت، محمدعلی حضرتی مجری توانای برنامه، سخن را آغاز کرد و هدف از برگزاری جشنواره  شعر فجر را توضیح داد؛ این که به دلیل دیر اجرا شدن جشنواره و عدم اعتماد به اشعار ارسالی از سوی شاعران ناشناخته تر (چرا که احتمال سرقت بودن چنین سروده هایی، همواره وجود دارد) به ناگزیر مجموعه های شعر چاپ شده ی شاعران استان قزوین مورد بررسی قرار گرفت؛ این که با توجه به نحوه ی برگزاری اولین جشنواره ی شعر فجر، هر گونه شائبه ی حکومتی بودن و دولتی بودن آن منتفی شده است و این که در بررسی اشعار تنها به محتوا و مضمون و فرم آنها توجه شده و نه به اسامی سرایندگان آنها.

همایون ثقفی ( غزل)، اسماعیل سکاک، مریم کریمی، ناصر صدری و امیر خشایار جوادی به نوبت اشعار خود را خواندند تا بخش دوم جشنواره آغاز شود. سیدرضا علوی (شعر آزاد) امیرعاملی (شعر فجر)، لقمان دهقان رحیم آبادی (شعر کودک و نوجوان)، رزیتا نعمتی (شعر آیدین)، مجید بالدران (شعر اجتماعی) و سید محمدحسین ابوترابی (شعر پایداری) 6 شاعری بودند که به ترتیب سال تولد و با معرفی کوتاه اما شایسته ای از سوی گرداننده ی صمیمی و خوش سخن برنامه، به خواندن یک قطعه شعر پرداختند و لوح تقدیر و جایزه ی خود را از مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کردند.

صندلی های خالی، با خبر نبودند از این که چند شاعر معترض- که شعر نیز به جشنواره ارسال نکرده بودند- با یک حرکت توافقی و پرسش های پیاپی، شرنگی به خاتمه ی جلسه می بخشند. سالن نیمه پر، چه می دانست که قرار است یکی از چسبیدگان دنیای نمایش که هنوز یاد نگرفته است در دنیای هنرهای دیگر به اظهار نظرهای کودکانه نپردازد؛ شاعران حاضر در این جلسه را نوازشی جاهلانه دهد؟

و آخرین پنج شنبه ی سرد بهمن ماه گذشت و چشم انتظار روزهایی ماند که شاعران با هم به نشست ها  می آمدند یا حداقل برای هم!! و نه علیه هم؛ زیرا جهان هنر و شعر، هستی شناسی، زیبایی است و زشت مداران، عرض خود می برند و زحمت دیگران می دارند!!

 

اگر شبی از شبهای بهمن، شاعری، طلبکارانه ایستاد و به بهانه ی نبود سالن در این شهر یا عدم شرکت شاعران واقعی در جلسات خودمانی دو، سه نفره یا محافل پارکی و زیر گذری، کیان ادبی قزوین بزرگ را دست انداخت؛ چندان جدی نگیرید. به هر حال شما بهتر می دانید بعضی از اهالی شعر ما، عاشق عدد و رقم بوده و هستند؛ کافی است دریابند چند سال است که مهمترین کانون های ادبی غیر دولتی این شهر را به قهقرای سکون و رخوت و دلزدگی کشانده اند تا خودشان محترمانه، ساکت بمانند و در روند جشنواره ها، اخلال به پا نسازند.

 

دومین جشنواره شعر فجر استان هم با خویشتن داری صبورانه شاعران برگزیده، آرامش موقرانه مسوولان ارشد فرهنگی استان، تاسف بی کرانه شاعران و شعر دوستان و علاقه مندان به پایان رسید و بایگانی شد تا تنها رفتارهای جانبدارانه ی نورسیدگانی به یادگار بماند که به دلیل برگزیده نشدن یا شعر نخواندن یا دعوت نشدن و هر دلیل دلخواه دیگری ، آمدند و گفتند و نشنیدند و رفتند....

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 8:22 |

شعری از "لقمان دهقان رحیم آبادی"

این جاده ها

            فرصتی عظیم راازتو خواهند گرفت

اگرچشم نگشوده باشی

به دریا

به دشت

به جنگل

به کوه

به ماه

        اگردل نسپرده باشی

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 8:58 |