کلاغ
اتفاق گرمی بود
.......................
دانه های برف
از هم رها شدند
زیردست و پا
جداشدند
۸۶
+ نوشته شده توسط مجید بالدران در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت
9:37 |
اتفاق گرمی بود
.......................
دانه های برف
از هم رها شدند
زیردست و پا
جداشدند
۸۶
اشعاری از "وقار نعمت پور"
۱
درشهر
هم نمک می فروشند
هم نان
امانان و نمک نمی فروشند...
۲
برگی از درخت
روی دریا افتاد
پاییز بر دوش موجها می رفت...
یک هایکو از "سیدرضاعلوی"
آمبولانسی گرسنه
درجنگل شهر
زوزه می کشد
غذایی در ترافیک
ازدهان می افتد!!