شعری از "محمد علی بهمنی"
عشق چشمی ست که گاه
خودرابه کوری می زند
تاازخیابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد.
شعری از "محمد علی بهمنی"
عشق چشمی ست که گاه
خودرابه کوری می زند
تاازخیابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد.
رقص پای این گورخرپیر
-زمین-
به دردخودش می خورد
خورشید
شیری است که انگیزه ی شکارندارد؛
شبانه روز
باآسمان سربه سر می گذارد.
۸۲
برای نجواگرخاموش کاشی ها:
"اکبرشریف نژاد"
باز
بغض حادثه ها
ضرب اندوه جهان درهمه ویرانی هاست.
*
بانگی پرازمساحت شب
درخواب کوچه هاپیچید
رازموازی پاییزان
باتقسیم صبح رسید
*
تو و لبخندت
منهاشده اید
وهنوز
مستطیل خاکی
حاصل جمع پریشانی هاست...
۸۴
همسرم "فاطمه شریف نژاد"امسال نیز در کنگره شعر و داستان جوان کشور برگزیده شده و هم اکنون در بندر عباس به سر می برد. سال ۱۳۸۰ نیز او به همین مناسبت در همان شهر جنوبی کشور حضور یافته بود.به هرحال ،جمع شدن شاعران و نویسندگان جوان از شهرهای مختلف،مزایای خودرادارد...
۲
"گوهران "جدیدبعد از یک ماه به قزوین رسید!!ویژه "احمدرضااحمدی است و خواندنی...
۳
کار...کار...کار...بااین همه مثنوی ،هرشب،اقیانوس آرامش است و مولوی ،ناخدای این دریای عسل!!
سه سروده از عمران صلاحی
۱
بی آن که ازچیزی سخن بگوییم
سخن گفتیم از هرچیز
۲
بسیاری از اشیا نامی ندارند
بسیاری از گلها
بسیاری از مرغان
بسیاری از حالات
مثل شعری که عنوانی ندارد
۳
ازپله ها
پایین رفتیم
درتاریکی پنهان شدیم
گل هادرعطرخودخوابیده بودند
غزل زندگی ما ...
*محسن طارمی
یاس و من و یک سفره ستاره ی سبز
و دلشوره ی شیرین باد و باران
سقف صبور مان را
به یغما در کیسه ی نوازشش می برد ؛ اما زلال ...
ابرها
نقشی از خدا شدند و پیچیدند در حوالی صداقت گناه مان
بی قرار
یاد موج کردیم و هر چه بی پروایی است
چشم چرخاندیم :
تکرار پرپر می زد ... رخوت زبان به دهان نمی گرفت
دستهامان بسته ... پا در گل دیروز
تا سر بچرخانیم
گره گره شدیم در نقش ناپیدایی که کشیده بودیمش به ملال ؛ ...
ولیکن –
از فراسوی هر چه نیلگون
سوار بر رخصت نفس های پر رنگ خدا ، یک پری رها شد
شد تمام من ...
شد تمام او ...
دل ماه عفونی شد ،
خورشید نتابیده تب کرد ،
ستاره ها همه مسکن خوردند ،
... خجالت در گوش فلک زنگ زد ،
و بی شک زمین رقصید ...
و آرام آرام – شعر شد در آیین سکوتمان
خواندیمش ؛ پیچک کوچکی شد بر ایستادگی مان
گویی آهنگین درنگی بود در فرصت نگاه بی قرارمان
تو ؛
عصاره ی رنگین کمان تنهایی
کلاغی سیاه
برآسمان می گذرد.
زنده است استخوانم و
درد می کند جانم.
۲
سربرزانوی سوخته ام بگذار
تو
دهان بگشای
تا بنوشم زبانت را
من.
۳
گیره برموی بورت مزن
تیرم مزن
نرن باستاره ی چشم هات!!
*"لیکو":سروده های کوتاه بلوچی
**برگردان:منصور مومنی
شعری دیگر از "فاطمه شریف نژاد"
از صدای آواز تو لابد
کسی گفت : یکی هست هنوز
رد پایش خیس است ؛
و شب ویرانش ،سبد بافته ی دست خداست
وخدا می داند
که سبد بی آواز،
چقدر تاریک است .
رد پای خیس , گذر می کند ازچشم خدا ؛
کودکی باز سبد بافته ی شب بر سر ،
می رسد تا برهوت مهتاب
و خدا آنجا عاشق شده است
وزمین خالی، خیس گذر
کودک اینجا با سبد می رقصد
اشک های خدا را با خود
می برد تا تشویش ؛
دل آواز تو لابد
عاشق شده است
و زمین ، خیس باران می رود
سبد شب بر سر
شعری از فاطمه شریف نژاد
گفتی مسیح ام
باور می کنم که زنده می کنی
مادرم را
حوا ! تو که اشتباه نمی کردی؟
این آئورای سرگردان
و دستی که برای هابیل
تکان می دهی
آدم هم وقتی
کنار شومینه می نشیند
آتش را نمی بیند که
حوا حلول می کند و
قابیل را
صدا می زند.
شعری از مسلم فدایی
بدون تو کی ام از هرچه نیست هم کمتر
ای از هرآنچه خدا وعده داده محکم تر
از ابتدا به هوای هم آفریده شدیم
شبیه آدم و حوا،نه بلکه باهم تر
برای هرچه از این بعد من، تو، تنها تو
از احتیاج گیاهان به خاک مبرم تر
درست حدس زدی در سرم چه می گذرد
به نام تو غزلی از سکوت مبهم تر
برقص با کلمات آنچنان به آرامی
که از سقوط پر آرام تر ،ملایم تر
ببخش دستم اگر لرزه گیر شانه ی توست
ای از تشنج آتشفشان مصمم تر
به هم بریز و بپاش از هم و دوباره بساز
مرا چو خویش نه ابلیس تر نه آدم تر
شعری از امین شفیعی
آرام در تمام وجودش ترانه ریخت مردی که، در تبسم پلکش طلوع کرد
انگار قلب کوچک او پاره پاره شد انگار سرنوشت جدیدی شروع کرد
در چشم او ستاره -که- نه! روز می دمید قلبش پر از تلاطم یک شعر پاک شد
مثل همان قدیم در اشعار رابعه یک عاشق سپید رخ سینه چاک شد
**
از جا بلند شد و به دختر نگاه کرد افتاد چشم دختر قصه به من و من!
می خواست یک نفس برود در کنار او یک باره غیب شد پسر قصه مثل جن!
یک قطره اشک از مژه ی خیس دخترک افتاد و روی گونه ی او رد پا گذاشت
آن لحظه ی سیاه، نگاه غر یب او تصویر یک سراب به روی سپیده داشت!
دنبال من نگرد عزیزم! فقط سکوت! امکان... نه! او... که... پشت سرم، باز من و من
برگشت تا دو دست پسر را بگیرد و... یک باره «فیکس» شد جریان درون سن!
**
صاحب مغازه پشت به سن ایستاده بود مشغول پخت بستنی اش بود او، همین!
یک کول صحنه میز و یک کول باز میز! نوشیدنی گرم و خنک روی ویترین
چیزی تکان نخورد...چرا! خورد... پشت سن آمد جلو و روی سر پله ایستاد
راوی... -که- نه! خود خودمم! عاشقی که باز «یک اشتباه زندگیش را به باد داد»!!!
شاید اگر فقط... به خدا دست «من» نبود تقصیر «من» نبود خدایا خودت بگو
می شد خودم -که- نه! همه را... «من عوض کنم»؟ یک نور سبز می خورد از سقف روی او!
صحنه تمام آبی و آن چشم ها بنفش! یک نور سرخ پیکر زن را گرفته بود
نفرین وجود دخترک قصه را گرفت این آخرش «برشت» تر از قبل می نمود!
صحنه سیاه می شود و خالی از همه غیر از من و همان زن خائن و میز ها
من می روم به سمت ته «آمفی تئاتر» آهنگ تند وحشت موعود در فضا
دستان دخترک به مسیر عبور من چشمان ملتمس تر او من و من کنان
من می روم و پشت سرم باد می وزد این صحنه هم تخیل من بود توی آن!
صحنه دوباره باز در اینجا «برشت» شد من در میان جمعیت مرده می دوم
موسیقی نظامی و هی طبل و طبل و طبل و ناگهان سکوت... و من «فیکس» می شوم
***
اینجا دو باره فکر خودم را ورق زدم این صحنه داستان مرا جمع می کند
باید که در «فینال» گره ها باز تر شود سر بند های مبهم از این لحظه می برد
یک دفعه جیغ پرده ی فکر مرا گرفت «بابا ببین! عروسک من را نمی دهد»....
شعری از "سیدعلی صالحی"
تنهاکبوتران کوهی می دانند
نی لبک های بیشه ی خیزران
چراخاموشند.
باد
چوپان بازیگوش بی حافظه
بازبه گندم زاربلدرچین و چلچله
دروغ گفته است.
هیچ توفانی
درراه است!!