شعر امروز |
شعری از :بيژن نجدي
نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله هاي شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي
مي بخشم به همسرم .
شب ها ي دريا را
بي آرام ، بي آبي
با دلشوره هاي فانوس دريائي
به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند .
رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، ششدانگ
به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
از صداي سه تار من
سبز سبز پاره هاي موسيقي
که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
روي رف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به " ني " بدهيد .
و مي بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
به يوزپلنگاني که با من دويده اند
غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
و بوي باغچه را
به فصل هايي که مي آيند
بعد از من
شعری از :پگاه احمدی
با من از این ملافههای بیسرطان میپری؟
آنقدر یک تکّه از بهارِ تو افتاده ام که سردم نیست
شب را بده، یک گوشه از هوا ببندم وُ بازی کنم
لیوان همیشه دست مرا میبُرَد،
آب، سیلِ مرا می بَرَد
وَ صندلیهامان
پشتِ خرابه وُ دریا
خار وُ صدا
خالی نشستهاند
اما دیگر برای همیشه سردم نیست
بیا همینجا روی دست من بنشین
آنطرفِ دل بلند شو
این طرفِ آفتاب از من بپر
ماهِ شکسته را بشکن!
و آسمان را که مثل استکان افتاد
از من بگیر!
باید از این اتاقِ بیکلمه پر شوم
و از تمام کاغذها سیاهبرگردم
در از اتاق نیامد
در از کتاب نیامد
در پشتِ حرکتِ دست وُ اتاق ماند
لیوان همیشه دست مرا میبُرَد!
.
.
.
این دستِ من است
و دستکش کهنهای در آن خواب است
که از شکارِ منظرهی یک پلنگ میآید
نه! دیگر برای همیشه سردم نیست...
صدای کبوتران
احمدرضااحمدی
بیست سال از بنیاد عشق می گذرد
کسی در کوچه نیست که شهادت
دهد
بیست سال از بنیاد عشق می گذرد
صدای رسای کبوتران
که در جستجوی دانه بودند
مبدل به نجوا می شود
دستانی که از ریا و نیستی
فرار می کنند
می خواهند
زخمهای کهنه را
التیام دهند
من نتوانستم برای دردهای آدمی
منطقی بیابم
پس ساکت شدم
و درسکوت راه افتادم
یکی باشورمراصدامی کرد
آن هزاران نفرمرا
فراموش کردند
گربه هادر خیابان
می مردند
سگان با جنازه ی گربه ها
ضجه می کنند
کمی به صبح مانده است
صبحانه را آماده می کنم
اشتهاندارم.
شعری از : ؟!!
من به آمار زمین مشکوکم
اگر این شهر پرازآدمهاست
پس چرااین همه دلها تنهاست؟جمع آیینه ها ضربدر تو...
ترانه ای از حسین منزوی
شهر - منهاي وقتي که هستي - حاصلش برزخ خشک وخالي
جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي
مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار
مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي
چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟
اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي
هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت
مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي
اي طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي!
چشم وا کن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!
گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالی
شعری از :شهاب مقربین
آدميان و جادهها
عهدي كهن دارند
همواره جادهها
ميبرند و رهاشان ميكنند
و آدميان بازميگردند
آنجا كه جادهها
ميبرند و رهاشان ميكنند
ضیافت
شعری از شمس لنگرودی
با احترام به سیمین بهبهانی
شعر
گریه كودكی است
كه خانه خود را گم كرده است
ما تنها نگاه میكنیم
بیآن كه خانه او را بدانیم.
جاده زیبائی است زندگی
مملو كیسه زبالهها، قوطیها
كه مسیر عبور آدمیان را روشن میكند
جاده زیبائی است زندگی
سرشار نور پرندهها، زنبقها
سرشار كومههای شعلهوری
كه در بمباران سپیده دمی میسوزند.
آنچه كه میجستیم
قزلآلا نبود
كوسه ماهی كور بود
دستم را بگیر زورقبان من!
اگرچه كه پایم در گل و لا، فرو خواهد ماند.
از دیدن چه دیدیم مادر
با چشم نیمبسته اگر
باریكههای حیات را برابرمان نگشوده بودی
از شنیدهها چه شنیدیم
اگر آهنگی رودکیوار
از چنگت نشنیده بودیم.
چشمانت را به درون گشودی
به تاریكی خود خو كردی
و یافتی
آنچه را كه نمییافتیم
سخت است در بهاری چنین شوقانگیز
از دریچه زندان
به پرنده و باد خیره باشی
كاش كه لگدكوبان بر تو نمیگذشتیم
عطر علف!
كاش كه نگاهت میكردیم آب گلآلود!
وقتی كه بالهکشان زیر قدمهایم میگذشتی
سخت است لیوانی آب از دریچه زندان خواستن.
طراوت شادمانی است سیمین
طراوت چشمهئی
كه تاریكیها، صخرهها، و نمك را
دستسایان گذشته است
و چنین پر سودا
زیر لبان ما
برق میزند.
ما به طراوت این آب معتادیم
به طراوت زندگی معتادیم
به صدای پرندهها معتادیم.
درخت كهنسال میسوزد
اجاق خانهمان را گرم میكند
جز آن كه پناهی شود
جز آن كه زیارتگاهی
مثل تو مادر!
برای كشتن ما چرا
به ضیافتی چنین شورانگیز
دعوتمان كرده بودند.
شعری از حمید یزدان پناه
ازهرمسیری که می گذری
یادت باشد
سرزمینی را
که هیچ شباهتی
بین آدم و
حوا
نمی شناسد...
غزلی از عطار
ای شکر خوشهچین گفتارت
سرو
آزاد کرد رفتارت
بس که طوطی جان بزد پر و بال
ز اشتیاق لب شکر بارت
خار در پای گل
شکست هزار
ز آرزوی رخ چو گلنارت
هر شبی با هزار دیده
سپهر
مانده در
انتظار دیدارت
لعل از جان بشسته دست به خون
شده مبهوت جزع خونخوارت
نرگس تر
که ساقی چمن است
حلقه در
گوش چشم مکارت
هرکه را از هزار گونه
جفا
دل ببردی
بهجان گرفتارت
بحر
از آن جوش میزند لب خشک
که بدیدست در شهوارت
آسمان
میکند زمین بوست
زانکه
سرگشته گشت در کارت
گشت دندان عاشقان
همه کند
زانکه
بس تیز گشت بازارت
بر دل و جان من
جهان مفروش
که به جان و دلم خریدارت
بر بناگوش توست
حلقهی زلف
حلقه در گوش کرده
عطارت!!
سه شعرکوتاه
1-محمدفار یابی:
چشم هایم رادرصندوق صدقه می اندازم
برای فقیرانی
که برکاناپه های زرین نشسته اند.
2-کیمیا قربانی:
فرارکن!نمان!
فضانوردثروتمندی می خواهد
ازتوبرای عروسش تاج بسازد
فرارکن ای ماه بیچاره فرارکن...!
3-جوادلنگزیان:
پدربزرگ فقیربود
پدرفقیر بود
من بچه ای ندارم
فقر تمام شد!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|