تبليغاتX
ماهان

سه شعر اروتیک متعلق به زبان سانسکریت (هندی باستان)از شاعرانی گمنام

 

 (۱)

 

تمام روز از میان گِل سخت

خیش آهنین را

                  به دنبال می‌کشد

و شب خسته و ناتوان

                  به خواب می‌رود.

 

همسر جوانش شب دیگری را کام ناگرفته

                 به بستر می‌رود،

و فصل بارانی را

                 نفرین می‌فرستد.

 

(۲)

 

مست از باده

مرد، نام زنی دیگر را

                در گوش او زمزمه کرد.

 

اکنون احساس می‌کند

گردن‌بند گرانبهایش

زنجیری است

بر گردن گاو میشی

که سوی سلّاخ‌خانه

           کشیده می‌شود.

 

(۳)

 

با تبسّم معنی‌داری بر لب

بانوی آن سرای بزرگ

از کاه و پوشال

بستری می‌گستراند برای میهمان.

 

بامدادان امّا

با چشمان اشک‌آلود

بر می‌چیند

             بستر پوشالین را.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 9:19 |

 

غزلی زیبا از "سیمین بهبهانی"

 

 کودک روانه از پی بود

 نق نق کنان که:من پسته.

 «پول از کجا بیاورم من؟»

 زن ناله کرد آهسته

 

 کودک دوید در دکّان

 پایی فشرد و عری زد

 گوشش گرفت دکان دار

 «کو صاحبت زبان بسته!»

 

 مادر کشید دستش را:

 «دیدی که آبرومان رفت؟»

 کودک سری تکان می داد

 دانسته یا ندانسته

 

 یک سیر پسته صد تومان!

 نوشابه،بستنی...سرسام!

 اندیشه کرد زن با خود

 از رنج زندگی خسته:

 

 دیروز گردوی تازه دیده ست

 و چشم پوشیده ست

 هر روز چشم پوشی هایش

 با روز پیش پیوسته

 

 کودک روانه از پی بود

 زن سوی او نگاه افکند

 با دیده ای که خشمش را

 باران اشک ها شسته.

 

 ناگاه جیب کودک را

 پر دید ــ«وای!دزدیدی؟

 کودک چو پسته می خندید،

 با یک دهان پر از پسته.

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:28 |

 

شعرتازه من

 

کوچه های چپ و راست

فرعی حادثه اند

سرهرمیدان ،باید پیچید.

      88

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 7:39 |

 

 

از: دکترشفیعی کدکنی

 ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

 لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

 بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

 دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

 تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 11:49 |

 

دو غزل از "دکتر محمد حسین بهرامیان"  

 

سیب

 

یک غزل گفته ام مثل یک ، با ردیف بیفتد بیفتد

شاید این شعر بی مایه باشد ، شاید این قافیه بد بیفتد

 

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ریسمان کردم امشب

شاید این شعر بی مایه روزی ، دست یک روح مرتد بیفتد

 

من ولی در پی یک سوالم : این که پایان این ماجرا چیست؟

این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟

 

شعله باید بر انگیزم ازخویش ، دار باید بیاویزم از خویش

تا کی آخر در آیینه چشمم ، بر نگاهی مردد بیفتد

 

بر لب بام خورشید بودیم ، بر لب بام خورشیدآری

بر لب بام خورشید ناگاه ، ماه در پایت آمد بیفتد

 

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد

سیب یک لحظه یک اتفاق است ، اتفاقی که باید بیفتد

 

اتفاقی شبیه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن

اتفاقی که امروز... فردا... یا نه هر لحظه شاید بیفتد

 

خیز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر

رفته است آن تبر دار دیروز، پای بتهای معبد بیفتد

 

موج باید برانگیزی از من ، ماه باید بیاویزی از من

موج یا ماه تا نبض دریا ، یک دم از جزر و از مد بیفتد

 

*****

مرگ طنزی فصیح است آری ، باید از عمق جان خواند وخندید

گرچه این شعر بی مایه باشد ، گرچه این قافیه بد بیفتد

 

غم نان

 

گاری سیب فروش سر میدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد

 

سیبها ریخت كه از مرد نماند چیزی

جوی پرشد كه دو سر عایله در آن افتاد

 

بعد از آن كوچه ندیدش به گمانم آن مرد

یك دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد

 

یا نه مثل همه ی مردم شیدا شاید

گذرش بر حرم شاه ؟ شهیدان افتاد

 

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به یك مشت مسلمان افتاد

 

او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همین مردم نادان افتاد

 

غم نان ، كاش بدانی غم نان یعنی چه

یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

 

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسید

از خدا دست كشید و پی شیطان افتاد

**

... و شب بعد زمین مرده ی او را بلعید

جسدش در حرم شاه ؟ شهیدان افتاد

 

گله آرام میان شب عریان خوابید

زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:

 

 لا لالا برگ گلم! شاخه ی بیدم لالا

یوسفم دست كدوم گرگ بیابان افتاد

***

برف چون حوله ای آرام وسبكبال و سپید

گرم روی تن عریان زمستان افتاد

 

برف بارید كه از مرد نماند چیزی

شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد

 

   

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 9:19 |

 

باسلامی به خوبی خدا

حال و روزما چرا امیددار نیست ؟

 

این صدا ، ترانه ی بلند آب.

آن جوانه ، ردپای سبز دست آفتاب .

رود خوش آواز

از سرسنگین چشمه

                    تا وسط خاطرات شاد وسبکبار دشت

وهمه ی گل های پاک رو

                        زمزمه  می بارد.

پس ملال خاموش مان برای چیست ؟

 

چیک وچیک رنگین مرغ های عشق

یا بهار خوانی قمریان گوشه گیر

ترجمان ساعت قشنگ آفرینش است.

کشگرک ها

            دم گرفته اند

                    بارقص همزمان ابرها.

فروردین

        اگر

جاده ی تماشای جاودانگی ست؛

      نوبت ما را سوزانده اند

                             بن بست های دودبار

در هجوم راه نشینان ماشین زار

-        ایست !

               86

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 5:34 |

 

اشعاری از :بهروز پورعلی 
 


گفتم:

انتخابات
نزدیک

است
شعر
به من خندید.

*   
لحظه‌ها 
سُرب‌اند 
اگر 
تو نباشی.

*
مرد 
فریاد زد
مرگ 
سکوت کرد.


*
پدر
روزنامه است
و اندوه
مادر
تسبیح است
و سکوت.

*
نیمروز
از امروز را
بر رخت‌آویز
دیروز آویختم.

*
نگاهِ پدر
در آن شب تابستانی

لطفا ً
یک تکه
شکلات تلخ...


*
او نیامد
اتوبوس
تنها شد.

*
پیرمرد
نشست
پیاده رو
خندید.

*
پرده
را آویختم
پنجره
گریست.

*
چشمش
را بست
جهان
راحت‌تر شد.

*
بن بست
مرا می‌خواند
تو
کجایی؟

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 9:0 |

شعر ی از اعظم ميري

 

    «مي تواند به من نشان بدهد، مي تواند به مرده جان بدهد

    مي تواند درست لحظه مرگ، زندگي مرا امان بدهد

    چشم ها اين دو مرغ دريايي، ساحلم را دوباره گم كردند

    نوح بايد به باد تكيه كند، تا تكاني به بادبان بدهد

    مانده ام از قرار در دريا، غرق خواهم شد امشب اما نه!

    ناخدا كه نمي شود هر شب، چشمه در چشمه امتحان بدهد

    من دلم مرده است مي برمش، سمت صحن بزرگ آزادي

    دكترم گفته يك نفر بايد به تو يك حس ناگهان بدهد

    اي پناه من اي پناه دلم، سفره را بسته ام نمي خواهم

    هيچ دستي به غير دست گلت، خانه ام را به من نشان بدهد

    دست اگر دست روشني باشد كه مرا تا خدا برقصاند

    به خدا من جز اين نمي خواهم، دست من را به استكان بدهد

    اي تمام بهار اي چشمت، ساقي آهوان سرگردان

    تو بخواهي بهار مي آيد، استكان را به دستمان بدهد

    گنبدش را نگاه كن شاعر، پر انگور مي شود چشمت

    چه كسي مي تواند از گنبد، چشم هاي تو را تكان بدهد

    *

    داد زد لااله الاالله، بعد تابوت من بلند شد و

    رفت بيرون صحن آزادي تا زمين را به آسمان بدهد»

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 13:17 |

شعری از "اکبراکسیر"

ازاتوبوس که پیاده شدیم

ماشینی آنقدربوق زد

که خواهرم عروس شد!!

پدرمکانیکم زیر ماشین رفت

برادرم که ازپارک درآمده بود

           -پدرم رادرآورد

مادریک ریز می پرسد

آیاکلاق های تهران هم فارسی گارگارمی کنند؟!!

کناردکه،همشهری

حرفهای شیرین عبادی-سیاسی داشت

خودرابه آخربرج رساندم

آزادی چقدر گشاد شده بود!!

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 8:56 |

شعرهای جدید و  زیبا از دکتر شفیعی کدکنی

 

نبضِ لحظه‌

از كنارِ ساقه‌هاي‌ اطلسي‌،

عبور مي‌كند

در عبورِ خويش‌

برگ‌هاي‌ خفته‌ را

غرقِ شادي‌ و نشاط‌ و شور مي‌كند

كاش‌، مثلِ اين‌ نسيم‌،

من‌ هم‌ اي‌ يگانه‌ يار و يادگار

از حضورِ خويش‌ در جهان‌

بهره‌اي‌ نسيم‌گونه‌ داشتم‌

نبضِ لحظه‌ را

ــ يك‌ تپش‌ فزون‌تر از روايتي‌ كه‌ هست‌ ــ

در عبور خويش‌

مي‌گذشتم‌ و به‌ جاي‌ مي‌گذاشتم‌.

22/4/83

محاصرة‌ عشق‌

مثل‌ بهار است‌ عشق‌ و

بي‌ خبر آيد

چشم‌ به‌ هم‌ مي‌زني‌ هجومِ عَلَف‌ها

باغچه‌ و كوچه‌ را گرفته‌ و آنگاه‌

بر لبِ حيرت‌، كنارِ پنجره‌اي‌ تو

مثل‌ بهار است‌ عشق‌ و

بي‌ خبر آيد

چشم‌ به‌ هم‌ تا زدي‌، محاصره‌اي‌ تو

بهارِ كاغذين‌

در بهارِ كاغذين‌

بلبلِ حقيقي‌ از شكوفه‌ دم‌ نمي‌زند

نيز در بهارِ راستين‌

بُلبلِ كچي‌ ترانه‌ سر نمي‌كند

وقتي‌ از بهارِ كاغذينِ تو

بُلبلِ كچي‌ ترانه‌ سازِ پردة‌ حقيقت‌ است‌

ريشخندِ ما چه‌گونه‌ گُل‌ نياورد؟

توكيو 1999

قيامِ ظهوري‌

گشوده‌ چتر بر آفاق‌، ارغوانِ جوان‌

نظاره‌ مي‌طلبد،

با تمامِ تاب‌ و توان‌.

نه‌ رهگذار و نه‌ ياري‌،

كه‌ بنگرد او را

كنارِ پنجره‌ در زيرِ ابرهاي‌ روان‌.

اگر نگاهِ من‌

اينجا،

نثارِ او نشود

تباه‌ مي‌شودش‌ جلوه‌هاي‌ جانِ جوان‌

پردة‌ خاموشيِ گل‌هاي‌ داوودي‌

در نمايشگاه‌ گلِ توكيو

عطرِ گُل‌ها در هوا آه‌ از نهادِ صندلِ عودي‌ست‌

مرد و زن‌ از روي‌ دوش‌ همدگر، گردن‌ كشيده‌ محوِ ديدارند

روزْ بازارِ شكفتن‌ها و گفتن‌هاست‌

زُمره‌اي‌ اهلِ تماشا،

دسته‌اي‌ امّا خريدارند.

نغمه‌ در نغمه‌ فضا، كُنسِرتي‌ از رنگ‌ و رهايي‌ها

همسُرايي‌ مي‌كنند اين‌ روشنْ آرايان‌

به‌ نفعِ زندگي‌ امروز

تا نگويد كس‌ تبارِ آرزوها رو به‌ نابودي‌ست‌

هر كدامين‌ پرده‌اي‌ در رنگِ خود دارد

حُسن‌ يوسف‌، سَلْوِي‌ و زنبق‌

شمعداني‌،

جعفري‌،

ابري‌

وان‌ كه‌ زيشان‌ يك‌ دو ابريشم‌ فراتر مي‌رود بانگش‌

پردة‌ خاموشيِ گل‌هاي‌ داوودي‌ست‌ توكيو پاييز 77

صبح‌ توكيو

حتّي‌’ نمي‌توان‌ ديد

شيپورِ اطلسي‌ را

در پيشوازِ خورشيد

از سنگ‌ تا ستاره‌

سِحْرِ سكوتِ آبي‌ست‌

در لحظة‌ نظاره‌

فرداي‌ زندگاني‌ست‌

ــ در گونه‌ گونه‌ جامه‌

پيش‌ از نوايِ مرغان‌

و شيونِ ترَن‌ها ــ

با پخشِ روزنامه‌. توكيو 1999

جادويِ مُشتي‌ خاك‌

ارغواني‌ و بنفش‌ و زرد و زنگاري‌

و كبود و آسماني‌

طيف‌ هايي‌ برتر از ادراك‌

اين‌ همه‌ رنگ‌ از كجا آورده‌،

اين‌ جادويِ مُشتي‌ خاك‌؟

صبح‌ بهاري‌

جام‌ بر كف‌، بوتة‌ گل‌هاي‌ خورشيدي‌

لاله‌ها مستِ گريبان‌ چاك‌

اين‌ تواضُع‌ بين‌ كه‌ زيباياني‌ از اين‌ سان‌

با چه‌ ديداري‌ شده‌ مهمانِ مُشتي‌ خاك‌

توكيو 1999

دولتِ سبزِ رهايي‌

كهكشاني‌ سر برآورده‌

از نَمِ باران‌ و مشتي‌ خاك‌

اينهمه‌ گل‌هاي‌ خورشيدي‌

دولتِ سبزِ رهائي‌ را

با تمامِ هستيِ خود مي‌كنند ادراك‌

توكيو 1999

مراقبه‌

باورم‌ نيست‌، ولي‌ مي‌گويند:

لحظه‌اي‌ هست‌ كه‌ چون‌ آيينه‌

مي‌توان‌ صرفِ نگاهي‌ گشتن‌

حذف‌ كردن‌ غم‌ و شادي‌ را،

اندر ديدن‌،

مثلِ آن‌ راهبِ بودايي‌،

انديشيدن‌،

به‌ نيانديشيدن‌.

در جهاني‌ كه‌ خدا و انسان‌

مثل‌ دو رويِ يكي‌ سيبِ خزاني‌ دارند

روي‌ در پوسيدن‌.

توكيو، ژانويه‌ 1999

تنهائيِ توكيو

گيرم‌ كه‌ اين‌ دريچه‌ گشودي‌ به‌ سوي‌ هيچ‌

يا شيشه‌ را به‌ مشت‌ شكستي‌ به‌ آزمون‌

از ورطة‌ تلاطُمِ تنهائي‌ات‌ كسي‌

هرگز گمان‌ مَدار، رهايي‌ دهد به‌ خون‌

آن‌ سوي‌ اين‌ دريچه‌ و اين‌ پرده‌ات‌ هراس‌

آماس‌ مي‌كند وَرَمي‌ بيش‌ از آن‌ كه‌ بود

در حجم‌ آن‌ سكوت‌ و صداهاي‌ ناشناس‌

تشويشِ تو سَتَرْوَن‌ و تنهائي‌ات‌ كبود

آنجا به‌ هيچ‌ روي‌ نيابد نگاهِ تو

در آن‌ سراي‌ واژه‌ سزاواريِ حضور

وز سيمِ خاردارِ خطِ ژاپُني‌ عبور

ژانويه‌ 1999

كسوف‌

بر نگينِ سرزمينِ آفتاب‌،

ايستاده‌اي‌

در بلندِ اضطراب‌.

التهابي‌ اين‌ چنين‌ به‌ خويش‌ ديده‌اي‌؟

چشم‌ عالَمي‌ به‌ ميهنِ تو دوخته‌ست‌

و آخرين‌ كسوفِ قرن‌،

سالها و سالهاست‌،

از فرازِ ميهنِ تو مي‌كند عبور

نيمه‌اي‌ درنگ‌ و نيمه‌اي‌ شتاب‌.

توكيو، 12 اوت‌ 1999

شامگاهي‌

گل‌ آرائيِ ژاپني‌

طرحِ غروب‌ كوچه‌ هماهنگ‌

از نغمه‌ها و رنگ‌.

آوازِ زنجره‌

و آويزِ اطلسي‌ها

در زير پنجره‌.

اوت‌ 1999

فوّاره‌

با هاي‌ و هوي‌ و هلهله‌،

فرياد،

مي‌خواست‌،

خود را به‌ آسمان‌ برساند.

با هر جَهِش‌ به‌ خاك‌،

مي‌افتاد.

عمري‌، درين‌ خيال‌، تپيد او.

امّا،

اينَش‌ هنر كه‌ يك‌ سَر و گردَن‌،

خود را

از آب‌هاي‌ مُرده‌ فراتر كشيد او

هر چند،

هرگز به‌ آسمان‌ نرسيد او. توكيو، ژانويه‌ 1999

گُنجشكِ ژاپُني‌

گنجشكِ ژاپُني‌، كه‌ درين‌ پشتِ پنجره‌

از بامداد، نغمة‌ توحيد مي‌زني‌

گنجشكِ ژاپُني‌!

گنجشك‌هاي‌ ميهنِ من‌ نيز چون‌ تواند

هم‌ با زبان‌ و لهجة‌ تو نغمه‌ مي‌زنند

زنهار اين‌ هَوَس‌ نَفتد در سَرَت‌ كه‌ تو،

اين‌ لهجة‌ جهانيِ خود را بَدَل‌ كني‌

گنجشكِ ژاپُني‌!

بادا كه‌ مردمان‌، همه‌، روزي‌ به‌ يك‌ زبان‌

ــ آن‌ هم‌ زبانِ مهر ــ

با يكدگر سخن‌ بسرايند و بينشان‌،

مرزِ زبان‌ نباشد و عرضِ تبايُني‌

گنجشكِ ژاپُني‌!

توكيو، ژانويه‌ 1999

آن‌ دو ساقهْ زنبقِ كبود

در ميانِ آن‌ همه‌ گُلي‌ كه‌ هوش‌ مي‌ربود

آن‌ دو ساقهْ زنبقِ كبود

هديه‌ كه‌ بود،

كز پسِ گذشتِ سالها،

هنوز

در نگاهِ من‌

مي‌سرايد آن‌ سرود؟

گلِ يخ‌

انديشة‌ شكُفتن‌ و

گُفتن‌ حديثِ عشق‌

جوشِ بهار،

در گُلِ يخ‌،

موج‌ زد چنانك‌

ــ وقتي‌ كه‌ سنگ‌ از دمِ ديماه‌ مي‌شكست‌ ــ

زان‌ پيشتر كه‌ برگ‌ برآرد،

به‌ گُل‌ نشست‌.

گُلِ خطمي‌

اين‌ چنين‌ كز پشتِ اين‌ ديوار،

تنها

رو به‌ خورشيدِ سحرگاهان‌،

گُلِ خطمي‌،

شكفته‌

غرقه‌ در جوشِ جواني‌

من‌ يقين‌ دارم‌

نامة‌ عشقي‌ به‌ كف‌ دارد كه‌

مي‌خواند نهاني‌.

گل‌هاي‌ آفتاب‌گردان‌

درين‌ جلالِ سحرگاهيِ اُفُق‌

يارا

بنوش‌ جام‌ زلالي‌ به‌ شاديِ جمشيد

نگاه‌ كُن‌

كدام‌ قبله‌نمايي‌، چنين‌ به‌ صف‌ كرده‌ست‌

ستاره‌هاي‌ گُلِ آفتابگردان‌ را

درين‌ نمازِ جماعت‌ به‌ جانبِ خورشيد؟

طِلِسمِ اِحضارِ روح‌

بنفشه‌،

ابري‌،

شب‌ بو و

اطلسي‌

مينا

ميانِ اينهمه‌ گلهاي‌ آشنا و غريب‌

چرا چنين‌ بي‌ خويش‌

درين‌ غروب‌، درين‌ پارك‌،

به‌ گردِ بوتة‌ گل‌هاي‌ لاله‌ عباسي‌

طواف‌ مي‌كنم‌ و بر سرم‌ هوارِ غمان‌.

دلم‌ نمي‌داند، شايد، كه‌ برگِ اين‌ گلها

خطِ طِلسمِ احضارِ روحِ آن‌ طفلي‌ست‌

كه‌ نيم‌ قرن‌ ازين‌ پيش‌، با همين‌ گلها،

به‌ سانِ فِرْفِرَه‌ بر گردِ خويش‌ مي‌گرديد،

در «دورْ دورِ عباسي‌»

خدا

مرا نياندازي‌

چه‌ گونه‌ افتاد اينجا، درين‌ شب‌ غربت‌،

بسانِ تيري‌ از شستِ مردِ سخته‌ كمان‌.

دلم‌ نمي‌داند، شايد، كه‌ رنگ‌ اين‌ گلهاش‌

عبور مي‌دهد از سيمِ خارْدارِ زمان‌.

اوت‌ 1999

صبحِ ليدن‌

صبحِ بهار است‌، وَهْ! چه‌ صبحِ بهاري‌

هر چه‌ درين‌ بيكرانه‌ ژرف‌ و شگرف‌ است‌

اين‌ همه‌ را، لحظه‌اي‌ بِنِه‌ به‌ كناري‌

خيره‌ شو اكنون‌ به‌ كفتري‌ كه‌ به‌ هر گام‌

همرهِ گامِ تو گام‌ مي‌زند آرام‌

چينه‌ ز روي‌ زمين‌، كنارِ تو چيند

در نگهِ او چه‌ اعتماد و وقاري‌!

خوب‌ به‌ جاي‌ آر كز كجايِ جهاني‌

در وطنِ تو، به‌ جانِ خويش‌، تني‌ را

نيست‌ چنين‌ زينهار و قول‌ و قراري‌.

صبح‌ بهار است‌، وه‌! چه‌ صبحِ بهاري‌

ليدن‌ 5/4/96

آوازِ پرنده‌

در آنجا،

مرغكي‌،

آواز مي‌خواند

به‌ روي‌ شاخة‌ سيمِ تِلِگرافي‌

به‌ آهنگي‌ خوش‌ و شيرين‌

چه‌ غم‌ دارد كه‌ در آن‌ سيم‌

براي‌ آدميزادان‌

خبر شاد است‌ يا غمگين‌؟

صبحِ بهشت‌ است‌، ولي‌…

ابرِ سَحَرگاهيِ اسفندماه‌

نم‌ زد و

باريد و

بريد و

گسست‌

پرتوِ خورشيد، در آن‌ قطره‌ها

آينه‌ بندانِ بهاران‌ شده‌ست‌

صبحِ بهشت‌ است‌،

ولي‌،

زينهمه‌

كاش‌ تو بودي‌ و

نبود آنچه‌ هست‌.

لحظة‌ پيوستنِ دريا و رود

در لحظة‌ ديدارِ تصوير «غزال‌» در كنار دريا.

ديدم‌ آن‌ تصوير و لرزيدم‌ ز شوق‌

گفتم‌ از ژرفاي‌ جانش‌ صد درود

خامُشي‌ خوشتر مرا، اينك‌، ز عجز

پيشِ آن‌ آيين‌ و جاويدان‌ سرود

هم‌ به‌ تعظيمِ شما و راهتان‌

آسمان‌ زيبد اگر آيد فرود

راستي‌ را «آيتي‌» از زندگي‌ست‌

لحظة‌ پيوستنِ دريا و رود

زنجره‌

زنجره‌،

در اين‌ شبِ لبريزِ اندوهان‌

مي‌زند مهتاب‌ را سوهان‌.

وعدة‌ ديدار

وعدة‌ ديدارِ درخت‌ و بهار

وعدة‌ ديدارِ گُل‌ و آبِ جوي‌

وعدة‌ ديدارِ نسيم‌ و گياه‌

جمله‌،

سرانجام‌،

به‌ سامان‌ رسد

وعدة‌ ديدارِ من‌ و دوست‌،

آه‌!

نامِ تو

لب‌ به‌ تبسّم‌ گشود

برگ‌ درخت‌ و سرود

بي‌گمان‌،

از نَفَسِ صبحدم‌

نامِ ترا مي‌شنود.

23/4/83

سجده‌ بر آسمان‌

اي‌ بلند! اي‌ عشق‌! اي‌ سبز! اي‌ شگرف‌

اي‌ فراتر از يقين‌ و از گمان‌!

زانچه‌ در من‌ آفريدي‌ از حضور

سجده‌ بُردن‌ بر زمين‌، شكرِ تو نيست‌

سجده‌اي‌ مي‌بايَدم‌ بر آسمان‌.                        

در زيورِ زُلاليِ يك‌ عشق‌

روزي‌ اگر طلوع‌ كند،

خورشيد

از سويِ باختر

وين‌ ابلقِ چموشِ زمانه‌

واپَس‌ جَهَد به‌ سوي‌ اَزَل‌،

آه‌!

در نقطه‌اي‌ دوباره‌ به‌ هم‌ مي‌رسيم‌ ما

در زيورِ زُلاليِ يك‌ عشق‌

يك‌ شرم‌

يك‌ نگاه‌.

23/4/83

عاشقان‌ چنين‌اند

در عرصة‌ باغ‌ و دشت‌ و پيرامنِ دشت‌

صد مرغِ به‌ گونه‌گون‌ نواهاي‌ عجب‌

از صبح‌، به‌ نغمه‌، در طنين‌اند همه‌

اي‌ مرغ‌! چه‌ها به‌ چَه‌ چَهِ خود داري‌

تا بر سرِ شاخه‌ مي‌سُرايي‌، تنها،

تنها و رها ز جمعِ آن‌ آواها

شاباش‌! كه‌ عاشقان‌ چنين‌اند همه‌!

20/5/83

كيف‌ كوچك‌

آن‌ كيفِ كوچكي‌ كه‌ به‌ من‌ هديه‌ داده‌ بود

در جايگاهِ امني‌،

پنهان‌،

ولي‌ تهي‌ست‌

سرشار از عزيزترين‌ يادگارها.

زيرا كه‌ پُر شده‌ست‌

از لحظه‌هاي‌ عمرِ من‌ و او،

پاييزهايش‌ اينك‌ و

دور، آن‌ بهارها.

اگر عشق‌ نمي‌بود

اگر عشق‌ نمي‌بود،

عَلَف‌هاي‌ بهاري‌،

در آن‌ سردِ سحرگاه‌،

سر از خاك‌ نمي‌زد.

اگر عشق‌ نمي‌بود

ز سنگِ سيه‌ آن‌ چشمة‌ جوشان‌

گريبانِ زمين‌ را به‌ جنون‌ چاك‌ نمي‌زد

اگر عشق‌ نمي‌بود

بران‌ شاخة‌ انجير تك‌ افتاده‌، چكاوك‌

چنين‌ پردة‌ عُشّاق‌، طربناك‌، نمي‌زد.

اگر عشق‌ نمي‌بود

اگر عشق‌ نمي‌بود

3/5/83

كودكِ افريقايي‌

چشم‌هايي‌ درشت‌ و ژرف‌ و سياه‌

آسمان‌،

اندران‌،

گرفته‌ پناه‌

استخواني‌ و پوستي‌ بر او

بر سرِ خوانِ زندگي‌ و خدا

چيست‌ مقدورِ او، به‌ غيرِ نگاه‌؟

28 اوت‌ 1999

به‌ هنگام‌ ديدن‌ فيلم‌ آنگولا

آتشبازي‌

سرخ‌ و

زرد و

يشمي‌ و

كبود

باغي‌ از شكوفه‌ها به‌ طرحِ هندسي‌

مي‌رَود به‌ اوج‌ و لحظه‌اي‌ دگر

مي‌كند سقوط‌

در فرود تر فرود

وز پَسَش‌ سرودِ شادي‌ و

بر آن‌ كه‌ مي‌شناسي‌اش‌ درود

وز پَسَش‌ نَفَسْ گرفتگي‌ و دود.

مهتاب‌

تو رفته‌اي‌ و به‌ جا مانده‌ چند خاطره‌ است‌.

و من‌،

چو ماهيگيري‌،

كه‌ در شبِ ساحل‌،

به‌ جايِ ماهي‌،

مهتاب‌ مانده‌ در تورش‌.

قُلاّبِ ماهي‌گير

آه‌، اي‌ صيّاد، اي‌ صيادِ پير

كه‌ ندارد بازت‌ از تعقيب‌ صيد

نه‌ گريزِ ماهيان‌، نه‌ پيري‌ات‌

تا كدامين‌ آرزو را كرده‌اي‌

طُعمه‌اي‌ امروز، در اين‌ آبگير،

بر سرِ قُلاّب‌ ماهي‌گيري‌ات‌؟

صداي‌ داركوب‌

لخته‌،

لخته‌،

خونِ تازة‌ غروب‌

در رگانِ درّه‌ مي‌كند رسوب‌

قطعه‌ قطعه‌ مي‌كند

نوايِ جوي‌ را

اَرَّة‌ صدايِ داركوب‌.

سيبِ روشني‌ كه‌ مي‌خوريد

خواستيم‌ و

از هر آنچه‌ آرزو، جزو،

كاستيم‌ و

باز هم‌

بهره‌اي‌ نيافتيم‌

گرچه‌ در هجومِ جستجو

سنگ‌ را و صخره‌ را،

به‌ چنگ‌ و آرواره‌ها،

شكافتيم‌.

اي‌ شما كه‌ در كجا و كي‌،

برين‌ زمين‌،

زيست‌ مي‌كنيد

در فضاي‌ آرزو به‌ باغِ سيبِ ما

سيب‌ معرفت‌ به‌ شيبِ شاخه‌ها

در كنارِ دستتان‌

كم‌ كنيدمان‌ ملامت‌، ار نشد،

سيبِ آرزو نصيبِ ما.

روزگارِ ما

روزگارِ «كژمدارِ» ما

فصلِ رويشِ بهاري‌ آن‌ چنان‌ نبود

اي‌ شما كه‌ در كجا و كي‌

سيب‌ روشني‌ كه‌ مي‌خوريد

ميوة‌ درختِ «اين‌ زمان‌» نبود 

 

                                                                                             سهمِ عاشقان‌ ازين‌ زمين‌

در طنينِ بالِ پشّه‌اي‌ كه‌

در شبي‌ چراغْ مُرده‌،

از كنارِ پرده‌ مي‌كند عبور

مي‌توان‌ ترنّم‌ حيات‌ را شنيد

وز لبانِ شعرِ كژْمژِ تو نه‌

اي‌ حضورِ تو، درين‌ جهان‌، شمايلِ حضور!

لحظه‌اي‌ نظاره‌ كن‌

ديوها، زمينِ نارسِ خداي‌ را،

به‌ داوري‌،

مثلِ هندوانه‌ قاچ‌ كرده‌اند و

هر كدام‌،

سهمِ خويش‌ را نهاده‌ پيش‌ و چشم‌ دوخته‌ به‌ سهم‌ ديگري‌

تو درين‌ ميانه‌ خوش‌ كه‌ راستي‌

سهم‌ آسمان‌ ازين‌ زمين‌ چه‌ مي‌شود؟

گر زبانِ تو، نمرده‌، در دهانِ تو

از چه‌ پُرسشي‌ نمي‌كني‌، درين‌ ميان‌،

سهمِ عاشقان‌ ازين‌ زمين‌ چه‌ مي‌شود؟

 

 

 

غزلِ هَملِت‌

Doubt thou the stars are fire;

Doubt that the sun doth move

Shakespeare

ترديد كُن‌، ترديد كُن‌، ترديد در خورشيد كُن‌

ابري‌ شو و آفاق‌ را بي‌ ماه‌ و بي‌ ناهيد كن‌

ترديد كن‌ با آگهان‌، در آشكار و در نهان‌

ترديد خود را در جهان‌، هر لحظه‌اي‌ تجديد كن‌

بشكن‌ طلسم‌ و باره‌ را هر ثابت‌ و سياره‌ را

صد كهكشان‌ اِستاره‌ را با نيستي‌ تهديد كن‌

انكار كن‌ مهتاب‌ را، و آن‌ گوهرِ خوشاب‌ را

درياي‌ پُر خيزاب‌ را بي‌ موج‌ و مرواريد كن‌

اي‌ چون‌ شب‌ و باران‌ رها، اين‌ روز را و لحظه‌ را

خواهي‌ كه‌ شامِ سوگ‌ها خواهي‌ صباحِ عيد كن‌؛

امّا به‌ رغمِ اين‌ غمان‌، در زيرِ اين‌ هفت‌ آسمان‌،

در عشقِ من‌ شو بي‌گمان‌، وين‌ كار بي‌ترديد كن‌

در اين‌ حضورِ سرمدي‌، اي‌ روح‌ و راه‌ ايزدي‌!

اهريمنِ ترديد را از جانِ خود تبعيد كن‌

 

+ نوشته شده توسط مجید بالدران در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 12:56 |